اقا سفره خالی میخرید؟

یاد دارم در غروبی سرد سرد
میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد میزد کهنه قالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری، کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی میخرید؟!!!

جلسه

 

  هم اندیشی وتقسیم کار 

 شب یلدا در محل کانون ساعت 18

 

لغو شد

وقت اضافی برای خدا...

 چقدر خنده داره
که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!

چقدر خنده داره
که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره
که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره!

چقدر خنده داره
که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره
که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر از حدش می‌شه شکایت می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم!

چقدر خنده داره
که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره
که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

چقدر خنده داره
که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم اما بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره
که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می‌کنیم!

چقدر خنده داره
که همه مردم می‌خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

چقدر خنده داره
که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!

محرم4

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش

به روی شانه ی طوفان رهاست گیسویش

کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم

که باد از دل صحرا می آورد بویش

کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم

کسی چنان که به مذبح برید چاقویش

نشسته است کنارش کسی که می گرید

کسی که دست گرفته به روی پهلویش

هزار مرتبه پرسیده ام ز خود او کیست

که این غریب نهاده است سر به زانویش؟

کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است

کجای حادثه افتاده است بازویش

کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش

نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

کسی ست وارث این دردها که چون کوه است

عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش

عجب که کوه شد چون نسیم سرگردان

که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری

که روی شانه ی طوفان رهاست گیسویش

فاضل نظری

حسین جنس غمش فرق میکند...

اصلاًحسین جنس غمش فرق می کند

این راه عشق پیچ وخمش فرق می کند

اینجاگدا همیشه طلبکار می شود

اینجا که آمدی کرمش فرق می کند

 

شاعر شدم برای سرودن برایشان

 

 

این خانواده، محتشمش فرق می کند

"صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین"

عیسای خانواده دمش فرق می کند

از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش

معلوم می شود حرمش فرق می کند

تنها نه اینکه جنس غمش جنس ماتمش

حتی سیاهی علمش فرق می کند

با پای نیزه روی زمین راه میرود

خورشید کاروان قدمش فرق می کند

من از حسینُ منی پیغمبر خدا

فهمیده ام حسین "همش" فرق می کند

محرم 3

نمي‌دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم
به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم

تو را در مثنوي، در ني، تو را در‌ هاي و هو، در هي
تو را در بند بند ناله‌هاي بي‌صدا ديدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم

دوباره ليلة القدر آمد و شوريدگي‌هايم
تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم

شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم

صدايت كردم و آيينه‌ها تابيد در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم

نگاهم كردي و باران يك ريز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم

تو را در شمع‌ها، قنديل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها ديدم

تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژه‌هاي سبز رنگ ربنا ديدم

تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل
تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم

تو را ديدم كه مي‌چرخيد گردت خانه كعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم

شبيه سايه تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم

شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند
تو را در آن شب تاريك، «مصباح الهدي» ديدم

در اوج كبر و در اوج رياي شام ـ ‌اي كعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم

دمي كه اسب‌ها بر پيكر تو تاخت آوردند
تو را‌ اي بي‌كفن، در كسوت آل عبا ديدم

دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه زهرا(س)
تو را محكمترين تفسير راز «انّما» ديدم

هجوم نيزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» ديدم

تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهيم، همسايه
تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم

همان شب كه سرت بر نيزه‌ها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم

تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت
تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم

سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم

به يحيي و سياوش جلوه مي‌بخشد گل خونت
تو را ‌اي صبح صادق با امام مجتبي(ع) ديدم

تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بي‌تاب در بي‌تابي طشت طلا ديدم

شكستم در قصيده، در غزل، ‌اي جان شور و شعر
تو را وقتي كه در فرياد «ادرك يا اخا» ديدم

تمام راه را بر نيزه‌ها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب كبري(س) تو را ديدم

دل و دست از پليدي‌هاي اين دنيا شبي شستم
كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه‎ي شمسي
كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم

مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم

تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم

علیرضا قزوه

مجتمع فرهنگی آران و بیدگل

 

 

عملیات احداث مجموعه فرهنگی هنری آران و بیدگل آغاز شد

آران و بیدگل- عملیات احداث مجموعه فرهنگی هنری حوزه هنری، در آران و بیدگل آغاز شد.

عملیات احداث مجموعه فرهنگی هنری آران و بیدگل آغاز شد

به گزارش روز شنبه ایرنا، كلنگ احداث این مجموعه هم‌زمان با افتتاح سالن سوره اصفهان و همچنین مجموعه سینمایی شهر گز و برخوار، به صورت ارتباط تلفنی استاندار اصفهان با مسوولان این شهرستان بر زمین خورد.

عملیات زیرساختی احداث مجموعه فرهنگی هنری شهرستان آران و بیدگل با زیربنای حدود هشت هزار متر مربع در بلوار بهشت(جنب پارك زیتون) آغاز شده است.

این مجموعه شامل دو سالن سینمایی با ظرفیت 500 نفر و سالن همایش است.

مجتمع فرهنگی آران و بیدگل با هزینه 50 میلیارد ریال با حمایت شهرداری آران و بیدگل، شورای شهر این شهرستان، فرمانداری آران و بیدگل و حوزه هنری استان اصفهان احداث می شود.

همچنین، عدم هماهنگی با اصحاب رسانه و حضور نداشتن خبرنگاران در این آیین موجب شد تا این فرصت مناسب رسانه ای به كاركردن در فضای بسته رسانه ای توسط این حوزه در شهرستان آران و بیدگل تبدیل شود

به گزارش روز شنبه ایرنا، كلنگ احداث این مجموعه هم‌زمان با افتتاح سالن سوره اصفهان و همچنین مجموعه سینمایی شهر گز و برخوار، به صورت ارتباط تلفنی استاندار اصفهان با مسوولان این شهرستان بر زمین خورد.

عملیات زیرساختی احداث مجموعه فرهنگی هنری شهرستان آران و بیدگل با زیربنای حدود هشت هزار متر مربع در بلوار بهشت(جنب پارك زیتون) آغاز شده است.

این مجموعه شامل دو سالن سینمایی با ظرفیت 500 نفر و سالن همایش است.

مجتمع فرهنگی آران و بیدگل با هزینه 50 میلیارد ریال با حمایت شهرداری آران و بیدگل، شورای شهر این شهرستان، فرمانداری آران و بیدگل و حوزه هنری استان اصفهان احداث می شود.

همچنین، عدم هماهنگی با اصحاب رسانه و حضور نداشتن خبرنگاران در این آیین موجب شد تا این فرصت مناسب رسانه ای به كاركردن در فضای بسته رسانه ای توسط این حوزه در شهرستان آران و بیدگل تبدیل شود.

با سلام

ضمتن تسلیت  ایام سوگواری  محرم .

 سلسله جلسا ت اعضای موسسه  َچهار شنبه  ۹/۹/۱۳۹۰  ساعت  ۱۹ در محل کانون برگزار میشو د

لطفا  راس ساعت ۱۸:۴۵ در محل حاضر شوید.

 

 

محرم2

به نام خدا

بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
شبیه آیینه ای در برابرم باشی
هوای خیمه ی من بی نگاه تو سرد است
بمان که مایه ی دل گرمی حرم باشی
چه شد که از ته گودال سر در آوردی
تو زینت سر دوش پیمبرم باشی
در این شلوغی گودال تنگ ، قول بده
کمی مراقب پهلوی مادرم باشی
تو در بلندترین نیزه منزلت کردی
به این بهانه مگر سایه ی سرم باشی
جواب خنده ی دشمن به خواهرت با کیست؟
مگر تو قول ندادی برادرم باشی؟
تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده
بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
علی اکبر لطیفیان

محرم

در چشم باد، لاله گل ِ پرپرش خوش است

در چشم باد، لاله گل ِ پرپرش خوش است
خورشید روز واقعه خاکسترش خوش است

از باغ‌ها شنیده‌ام این را که عطرِ یاس
گاهی نه پشتِ پنجره، لای درَش خوش است

دریا همیشه حاصل امواجِ کوچک است
یعنی علی به بودنِ با اصغرش خوش است

در راه عشق، دل نه (فقط سرسپرده باش)که ما سر سپرده‌‌ایم
حتی حسین پیش خدا بی‌سرش خوش است


جایی که آب همسفرِ ماه می‌شود
دل‌ها به آب نه که به آب‌آورش خوش است

جایی که پیش‌مرگِ پدر می‌شود پسر
اولاد هم نبیره‌ی پیغمبرش خوش است

عالم شبیه آن لب و دندان ندیده‌است
لبخند نور بر لب ِ تشتِ زرَش خوش است!(هم میانه تشت زرش خوش است)

این خونِ سرخ اوست که تاریخ زنده‌ است
این شاهنامه نیست ولی آخرش خوش است
:

اندوه بی‌شمارِ پسر را گریستن
بر شانه‌های مرتعشِ مادرش خوش است

***
از ماه‌های سال، محرّم که محشر است!
از «روز»های سال ولی «محشر»ش خوش است