مردی که صبح امیر بود وشب کسی را نداشت..

 به انکه طناب دور گردنش انداخت به انکه به اسیری اورا سوار اسب میکرد. به مردی که تازیانه

بالا برده بود تا تنش را سیاه کندبه مردمی که ایستاده بودند به تماشابه هر کسی که از انجابود ا

لتماس میکرد:به حسین بگویید مسلم گفت نیا: مسلم گفت نیا .به زنی که دلش رحم امده بود

وابش داده بود . به رهگدارانی که نمیشناخت. حتی به بچه ها میگفت . شمشیر بالا برده بودند

گردنش را بزنند.به مردمی که پایین دار الاماره منتظر ایستاده بودند سرش بیفتد پایین التماس

میکردیکی را روانه کنیدبه حسین بگوید نیاید....

خطبه قمر بنی هاشم  بر بام کعبه در ستایش سید الشهدا...

 

سپاس خدای را که بیت الله را با قدوم پدرش(منظور امام حسین (ع) است) مشرف کرد؛ کسی که دیروز بیت بود،[امروز] قبله گردید.

ای ناسپاسان گناهکار آیا راه بیت را بر امام نیکوکاران می بندید؟ چه کسی سزاوارتر به این بیت است از دیگر موجودات؟ و چه کسی نزدیکترین به این خانه است؟ و اگر حکمت های خداوند بلند مرتبه نبود و اسرار بالا و امتحانات موجودات نبود، همانا بیت به سوی ایشان [ امام حسین (ع)] پرواز می کرد؛ قبل از اینکه مردم حجر را لمس کنند، حجر دستانش [ امام حسین (ع)] را استلام می کند و اگر خواست مولای من خواست خداوند رحمن نبود هر آینه بر سر شما مانند بازِ شکاری که بر گنجشکان فرود می آید نازل می شدم.
  
آیا قومی را که مرگ را در کودکی به بازی می گرفتند می ترسانید، در حالیکه الان در مردانگی قرار دارند. همه جانم فدای آقا و مولای همه موجودات که برتر از حیوانات [هستند].
  
هیهات بنگرید سزاوار است از چه کسی پیروی کنید، به کسی که شراب می نوشد [مراد یزید ملعون است] یا کسی که صاحب حوض و کوثر است؛  کسی که در خانه وحی و قرآن است [مراد امام حسین(ع)است] یا کسی که در بیتش اسباب لهو و نجاست است [مراد یزید ملعون است]؛ و یا کسی که در خانه اش نزول آیات [نشانه ها] و [آیه] تطهیر است.
  
شما در غلطی واقع شدید که قریش واقع شدند. چرا که اراده قتل پیامبر(ص) را کردند و شما اراده قتل پسر دختر پیامبرتان را و [این حیله] برای ایشان تا وقتی امیرالمؤمنین(ع) زنده بود ممکن نشد. پس چگونه ممکن است کشتن ابا عبدالله الحسین(ع) تا وقتی که من زنده ام؟
  
بیایید تا به راهش [راه کشتن امام حسین(ع)] آگاهتان کنم؛ پس مبادرت به کشتن من کنید، و گردنم را بزنید تا به مقصودتان برسید. خدا شما را به مقصودتان نرساند و عمرتان و فرزندانتان را کوتاه کند و لعنت خدا بر شما و پدرانتان [که قصد کشتن پیامبر (ص)را داشتند ] باد.
    
....
     
کتاب مناقب ساده الکرام، تألیف سید عین العارفین هندی، در کتابخانه علامه میر حامد حسین موسوس نیشابوری کشمیری بدست آمده  و در قالب کتابی با عنوان "خطیب کعبه" ا
    

بگذار این سالهای حرام بگذرد

        قسمتی از کتاب.حسین وارث آدم .مرحوم دکتر علی شریعتی .

قسمت شهادت:

ما، داستان کربلا را از روز تاسوعا می دانیم و عصر عاشورا ختمش می کنیم؛ بعد دیگر نمی دانیم چه شد! داستان کربلا، نه از آغاز تاسوعا و یا محرم شروع میشود، و نه به عصر عاشورا و اربعین تمام.داستان حسین(ع) و کار شگفت انگیزی را که حسین(ع) در تاریخ اسلام کرد، در متن تاریخ بیاورید؛ بعد عظمت کار و معنی کارش روشن میشود که چه کار کرده و چرا این کار را کرده است.

حسین(ع) تنها برای محکوم کردن یزید و برای تشکیل یک حکومت رسمی در برابر حکومت موجود قیام نکرده است. زیرا روشن است با نیرو و قوایی که دارد شکست می خورد. حسین(ع) می بیند که این نظام سه بعدی، به صورت رسمی و خانوادگی و ارثی با یزید آغاز میشود، و قانون اساسی در منشور حکومت اسلامی رسما عوض شده است. و این حکومت را نمی تواند عوض کند و حکومت دیگری جای آن بگذارد. این است که می بینیم کربلا، تنها تصادمی که بین حسین(ع) و یزید انجام شده نیست، و تنها یزید به خاطر این که از نظر شخصی آدم فاسدی بوده، محکوم قیام حسین(ع) نمیشود. حسین(ع) برای این قیام میکند، تا پرچمی را که از آغاز تاریخ بشری در دست یکایک بنیان گذاران توحید بوده، و از آدم به انبیاء بزرگ حق به ارث رسیده، و در پایان به پرچمدار آخرین این نهضت، پیغمبر اسلام(ص) و بعد «علی» و «حسن» رسیده است، به اهتزاز درآورد.

بنابراین قیام «حسین» قیامی است در وسط جنگ بزرگ تاریخ بشر، و این است که وارث است. و می بینیم که در زیارت وارث، بزرگترین صفت و بزرگترین فلسفه ی تاریخ و تنها فلسفه ی قیام حسین(ع) همین است، که وارث است. «حسین»، وارث نوح و وارث آدم، و وارث ابراهیم و وارث موسی و وارث عیسی و وارث «محمد»(ص) است. یعنی پرچمی که برای حقیقت، در طول تاریخ و در صحنه های مختلف با بشریت آغاز شد، حالا از آدم به «حسین» رسیده است.

این است که آخرین جنگ نیست، و پایان همه چیز هم نیست؛ برای اینکه محکومیت نظام موجودی است که بعد از «حسین» ادامه دارد. و باید این پرچم، بعد از او به وارثان دیگر برسد و هر کدام نقش خودشان را در طول تاریخ به دیگران بسپارند. و به این معنی حسین وارث انبیاء و وارث جانشینان پیغمبر است و این پرچم را باید به تاریخ بسپارد. این پرچم باید همواره در اهتزاز و در صحنه ی پیکار همیشگی بماند، تا به پیروزی قطعی منتقم و پیروزی قطعی بنیان گذار انقلاب و انقلاب بزرگ بشری، که جبرا، بشریت در آن انقلاب برای همیشه پیروز خواهد شد، منجر شود.

در قبایل عرب همواره جنگ بود. اما مکه زمین حرام بود و چهار ماه رجب و ذی القعده و ذی الحجه و محرم زمان حرام: یعنی که در آن جنگ حرام است. دو قبیله که با هم در جنگ بودند تا وارد ماه حرام می شدند جنگ را موقتاً تعطیل میکردند اما برای آنکه اعلام کنند که در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست٬ ماه حرام رسیده است و چون بگذرد جنگ ادامه خواهد یافت٬ سنت بود که بر قبه ی خیمه ی فرمانده ی قبیله، پرچم سرخی برمی افراشتند تا دوستان و دشمنان و مردم همه بدانند که جنگ پایان نیافته است. آنها که به کربلا میروند، می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان یافته و بر صحنه جنگ آرامش مرگ سایه افکنده است. اما می بینند که بر قبه آرامگاه حسین پرچم سرخی در اهتزاز است. بگذار این «سالهای حرام» بگذرد!

امام حسین (ع) - آموزگار بزرگ شهادت- برخاست ، تا به همه ی آن ها که «جهاد» را تنها در «توانستن» می فهمند، و به همه ی آنها که پیروزی بر خصم را، تنها در «غلبه»، بیاموزد که : «شهادت» ، نه یک «باختن»، که یک «انتخاب» است؛ انتخابی است که در آن، مجاهد با قربانی کردن خویش، در آستانه ی معبد آزادی و محراب عشق، پیروز میشود.

«حسین» آموخت که «مرگ سیاه» ، سرنوشت شوم مردم زبونی است، که به ننگی تن میدهند، تا زنده بمانند؛ چه، کسانی که گستاخی آنرا ندارند که «شهادت» را انتخاب کنند، «مرگ» آنان را انتخاب خواهد کرد!

«شهادت»، جنگ نیست، رسالت است. سلاح نیست، پیام است. کلمه ای است که با خون تلفظ میشود! خیانت را نابود نمیتواند کرد، اما تابش نوری است، در ظلمات عام، که فضا را روشن میکند و خیانت را نشان میدهد! برای این که اگر نمیتواند دشمن را بشکند، حداقل به این وسیله رسوا کند. اگر نمی تواند قدرت حاکم را مغلوب سازد، آن را محکوم کند.

شهادت در یک کلمه -برخلاف تاریخ های دیگر ، که حادثه است و درگیری است و مرگ تحمیل شده بر قهرمان است و تراژدی است- در فرهنگ ما، یک «درجه» است. وسیله نیست، خود، هدف است. خود، یک تکامل، یک علوّ است. خود، یک مسئولیت بزرگ است. خود، یک راه نیم بر به طرف صعود به قله ی معراج بشریت است؛ و یک فرهنگ است.

در همه ی قرنها و عصرها، هنگامی که پیروان یک ایمانی و یک اعتقادی، قدرت دارند، با جهاد، عزت و حیاتشان را تضمین میکنند. و وقتی که به ضعف دچار شدند و همه ی امکانات مبارزه را از آنان گرفتند، با شهادت، حیات و حرکت و زندگی و ایمان و عزت و آینده و تاریخ خودشان را تضمین میکنند . که:

شهادت، دعوتی است به همه ی عصرها و به همه ی نسلها، که:

اگر میتوانی، بمیران!

و اگر نمیتوانی، بمیر!

همه ی پیامبران از آغاز آمدند تا بر بشر چگونه زیستن را بیاموزند ، ولی حسین آمد تا چگونه مردن را بیاموزد...........

حسین یک درس بزرگتر از شهادت به ما داده است و آن نیمه تمام گذاشتن حج و سوی شهادت رفتن است. این حج را نیمه تمام می گذارد و شهادت را انتخاب می کند. مراسم حج را به پایان نمی برد، تا به همه ی حج گزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد که اگر امامت نباشد،  و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه ی خدا، با خانه ی بت مساوی است.

در آن لحظه که حسین(ع) حج را نیمه تمام گذاشت و آهنگ کربلا کرد، کسانی که به طواف، همچنان در غیبت حسین(ع) ادامه دادند، مساوی هستند با کسانی که در همان حال بر گرد کاخ سبز معاویه در طواف بودند!

وقتی در صحنه نیستی، وقتی از صحنه ی حق و باطل زمان خویش غایبی؛ هر کجا که خواهی باش! چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکی است. شهادت، حضور در صحنه ی حق و باطل همیشه ی تاریخ است!


به جای اینکه

به جای اینکه .................امسال محرم این 3 کتاب را بخوانید
حسین وارث آدم :مرحوم دکتر علی شریعتی
شهید فرهنگ پیشرو انسانیت: مرحوم علامه محمد تقی جعفری
حماسه حسینی :شهید مطهری

شكستگیّ ِ  دل  از نـوحه ی  محـرّم  توست


محرّم تو

شكستگیّ ِ  دل  از نـوحه ی  محـرّم  توست      لباس مشكی و خيسم  غباری از غم  توست

بـبـين   كه  اشـك  ملايـك   ز  داغ  تـو ريـزد      چـنانكه  چشم خدا هم  براين  محـرّم  توست

نه من، كه عالم ازايـن ماه  نـور می نـوشد      كه  اين كرم  فقـط  از  رحمت  مُسلّم  توست

طـنـیـن  تـشـنـگی ات  در  دل  زمان  پـيـچـد      تویی که عشق خدایی و عشق  همدم  توست

چه وصف می شود از لاله ی گلستان  گفت؟     كه   داغـدار غـم   لالـه هاي  اَعـظم  توست

نـگاه  كـن   كه  محبّان  تـو چه  می گـويـنـد     بـهار  ما  كه  جوانيست  وقـف  ماتم  توست

شـود  به  هردو جهان  لايق  محبّت  و لطف     هـرآنكه   نـزد  خـدای كريم   مَحــرم  توست

نـوای  عاشـقی ات   تا  دميـده  در مــلـكـوت     چـنين  يگانگی از آن رضاي مُحكم   توست

مـرا  پـيـاله ی   سـقّـا  هـمـيـن   نـظـر  باشد    سـخـن   فـقـط   كـرم  سـاقی  مُـكَـرّم  توست

همیشه گـفتم  و  گـویم که  شکر، قـلب  طـبا

به شورو شوق ومحبّت سلامت از دَم توست

مصطفی مهیمنی (طبای بیدگلی)


برای دانلود دکلمه این شعر بر روی متن زیر کلیک نمایید

دکلمه شعر "محرّم تو"

دریغها وارزوها2...

آنگاه که سیاست رو کردیم: نفت، ملیت، استقلال و نفی امپریالیسم و استعمار غربی. اما ای کاش بجای شعار «نفت»، ما یک شعار «فکر» می‌داشتیم؛ بجای تلاش برای بازستاندن نفت از دست غرب، ای کاش به بازستاندن آنچه از نفت عزیزتر است برمی‌خاستیم و آن، بازگرفتن ایمانمان، آگاهی و اندیشه‌مان و خویشتن انسانی‌مان بود که از ما گرفتند و بدنبال آن خیلی چیزهای دیگر را و از جمله نفت را. اگر خویشتن را بازمی‌یافتیم، هم خود را بازیافته بودیم و هم بدنبال آن، به‌گونه نتایج طبیعی و حتمی و قطعی این «خودیابی»، سرمایه‌هامان را و نفت‌مان را. اما دریغ، که از نهضت مذهبی‌مان به تعظیم شعائر صفوی و قاجاری گذشت، و نهضت ملی‌مان به تبلیغ شعارهای روزمره سیاسی. آن‌چنانکه امروز اگر تیغ و زنجیر و مفاتیح را از ما بگیرند، دیگر از دین چیزی نداریم بماند؛ همچنانکه روزی که شعارهای سیاسی‌مان را از ما گرفتند. دیگر از خویشتن خویش باقی نمانده است. بهرحال گذشت...

 و اما آرزوهایم: طبیعی است که آرزوی هر کسی با سرشت او، با روح او و با سنخیت فکر و تربیت و محیط و جنس فطرت او و تربیت و تاریخ و فرهنگ محیط و خاندان او الهام و با شیوه تفکر و مکتب او پیوند دارد.

اساساً آرزوها از همین سرچشمه‌ها است که برمی‌خیزد. من از یک‌سو شرقی هستم و از سوی دیگر یک مسلمان با روح و بینش و نگرشی شیعی و از سوی دیگر انسانی که در این عصر زاده شده است و زندگی کرده است، و این عصر، عصری است که ویژگیهای خویش را دارد: عصری است که تصاعد پلیدی وجود به اوج خود رسیده است، و از سوی دیگر آزادی و عدالت به اوج خود. و در طول تاریخ هرگز چنگیزی تا بدین غایت که اینها می‌کنند، در جهان، چنگیزی نکرده است و نمی‌توانسته است بکند و نمیدانسته است چه کند و چگونه: چنگیز دیروز سلاحش شمشیری بوده است و مرکبش اسبی و نقابش و دفاعش سپری و همین! اما چنگیز امروز، مرکبش «صنعت» است و سرمایه و شمشیرش «علم» است و نقابش آزادی، انسان‌دوستی، تمدن، پیشرفت، صلح، سوسیالیسم، حقوق‌بشر، لیبرالیسم، اومانیسم، چنگیز دیروز مفاصل اعضاء یک پیکر را می‌گسست، و امروز پیوندهای عمیق و قدسی روح را؛ چنگیز دیروز سر از تن جدا می‌کرد؛ چنگیز امروز فطرت آدمی را از تنش. چنگیز دیروز خانه‌ها را بر سر خلق فرو می‌کوفت؛ چنگیز امروز جهان را، آسمان را، عشق را، ایمان را و هرچه را که آدمی در پناه آن «آدمی» می‌تواند ماند، بر سرش آوار می‌کند. چنگیز دیروز جامه را از تن آدمی بدر می‌کرد و می‌ربود، چنگیز امروز ماهیت آدمی را و هویت آدمی را.

به‌هرحال، جور، غارت و دشمنی با انسان، در طول این تاریخ، تاریخی که با قابیل آغاز شده است، همچون همه پدیده‌های دیگر عالم، در مسیر تکاملی و تصاعدی خویش، اکنون به آسمان رسیده است. قلمرو حکومتش نه دیگر از مرزی به مرزی و از قومی به قومی، که پهنه جهان است و کشور انسان. از یک‌سو فرهنگ عظیم شرق که همواره انسان را به نجات درون خویش، به کمال معنا و رشد وجودی انسانی فرا می‌خواند و از روح و عشق سخن میگفت و می‌کوشید تا در درون آدمیان چراغ قدسی خداوند را فروزان نگاه دارد؛ و اسلام را به هستی پیوستگی خوش و هماهنگ و معنی‌دار «توحید» بخشید و به نبوت، رسالت قیام مردم را برای قسط و عدالت؛ و محمد همچون سقراط که «فلسفه» را از آسمان به زمین آورد، «دین» را از آسمان به زمین آورد، تا نه دیگر بندی از ذلت بر دست و پای اراده و آگاهی آدمی باشد، که از یک سرش بر گردن وجود انسان بسته است و سر دیگرش در عمق مبهم و مجهول آسمان گم میشود، و نه لای‌لای تخدیرآمیز و غافل‌کننده اورادی مجهول، که آدمیان را خواب می‌کند، بلکه راهی بسوی نجات آدمی به سرمنزلی که خدا در انتظار ورود انسان و صعود و کمال انسان است، و راهش از زمین می‌گذرد، از خاک، از قلب توده، امت و امی‌ها، نه زبده‌ها و اشراف و برجسته‌گان؛ و تشیع، اسلامی که آگاه از سرنوشت شوم همه ادیان، سرنوشت شومی که کتاب خدا و دین خدا پس از چندی از مسجد، که خانه مردم بود، و از محراب، که آستان خداوند، راهی کاخها و قصرها میشد و خدمت‌گذار قیصرها و بازیچه ساحران و سیماب‌های فریبی که ریسمانها را به آن می‌آغشتند؛ تشیع، اسلامی که میرفت تا راهی کاخ سبز معاویه شود و از دمشق تا بغداد و از بغداد تا غزنین، و از غزنین تا باب عالی و عالی قاپو، از کاخی به کاخی و از دست قدرتی به قدرتی منتقل گردد و کاوه آهنگری دیگر شود، کوشید تا راه خویش را از خانه گلین و ساده فاطمه بگذراند و بر خط سرخ شهادتی که در طول تاریخ، نسل به نسل می‌گذرد عبور کند و در نهایت به نجات مستضعفین و وراثت زمین برای بندگان راستین و رهبری و حکومت و امامت آنان که همواره به بیچارگی و ضعف در زمین محکوم بودند، منجر شود.

دریغها وارزو ها...

زندگی را در فرهنگ اروپائی، هشتاد سال معدل می‌گرفتند و چهل سال را نیمه‌راه زندگی می‌نامیدند. «دانته» در جلد اول بهشت و دوزخ و برزخ که با این عبارت آغاز می‌شود: «در نیمه‌راه زندگانی ما»، مقصودش چهل‌سالگی است. براین اساس، من به نیمه‌راه زندگانی خویش رسیده‌ام؛ اما من نه در فرهنگ غربی که در شرق زندگی می‌کنم، معدل عمر ما خود چهل سال نیست و اگر عمر امثال مرا ملاک بگیری که اساس بر جوانمردگی است.

بهرحال احساس می‌کنم که دیوارها از پیرامون من دم‌به‌دم، لحظه‌به‌لحظه به من نزدیکتر می‌شوند؛ اندک‌اندک احساس می‌کنم که بر روی سینه‌ام فشار می‌آورند. در پشت هر دیوار کمینی، از هر سایه‌ای خطری و از هر گوشه توطئه‌ای؛ اینست فضائی که در آن تنفس می‌کنم. متأسف نیستم، زیرا تأسف حالتی است، دریغی است که بر عزیزی باید خورد و من خود را کوچکتر از آن می‌بینم که برای از دست رفتنش حتی شایسته باشد که افسوسی خورد و دریغی داشت.

اما بی‌شک هر احساسی و هر روحی و هر موجود زنده‌ای، به‌خصوص در لحظه‌هائی که بیم‌خطر و فنا می‌رود و بوی مرگ را استشمام می‌کند، دوگونه احساس و دوگونه خاطره در جانش قوت بیشتر می‌دهد و فضای یادش را سرشار می‌کند: یکی «دریغ‌ها» و یکی «آرزوها» - که البته هر دو از یک سرچشمه‌اند و هر دو یک ذات دارند، اما در دوچهره و در دو تعبیر.

دریغ‌هایم بسیار است و آرزوهایم نیز بسیار و حرفها بسیار برای گفتن؛ اما من در اینجا می‌خواهم اساسی‌ترین افسوس‌هایم را و عزیزترین آرزوهایم را، در لحظه‌های آخری که احساس می‌کنم، به تو بازگو کنم، در حالتی که تو می‌توانی از اینها وصیتی را تلقی کنی.

دریغهایم بسیار است، در تاریخ از آغاز اسلام تاکنون: ای کاش چنین می‌شد، ای کاش چنان نمی‌شد، اگر چنین می‌کردیم و اگر چنین می‌گفتیم، چنین نمی‌شد و چنان می‌شد. اما سخن گفتن از تاریخ، نه مجالش هست و نه حالش. از تاریخ خودم سخن می‌گویم؛ در زمینه‌ای بسیار محدودتر و مسائلی عینی‌تر و نزدیکتر. از سید جمال به این سو، این دریغ‌ها آغاز می‌شود: اگر او را تنها نمی‌گذاشتیم، و اگر او را در دست توطئه‌ها و جلادها رها نمی‌کردیم، اسلام، امروز، نه همچون متهمی که نیاز به دفاع دارد، بلکه همچون مدعی عموم انسان، یا لااقل مدعی امت خویش در این بخش بزرگ از جهان، شناخته می‌شد و دادستان می‌بود و دادستانی می‌کرد، نه اکنون که ما باید وکالت دفاع از او را به گونه‌ای تسخیری و ضعیف برعهده گیریم. بهرحال او را تنها گذاشتیم و گذاشتیم که متهمش کنند، ضعیفش کنند و بسادگی سربه‌نیستش کنند، و بهرحال سخنش، طنین فریادش در فضای این سرزمین نپیچید و از آن پس برای همیشه از یادها برفت و پس از او (در) مشروطه، ای کاش به‌جای آنکه به تغییر رژیم می‌پرداختیم، به تغییر خویش می‌پرداختیم.

پس از جنگ، پس از شهریور بیست، ما – نهضت ملت ما – بیست سال اختناق را که می‌توانست بزرگترین عامل بیداری و آگاهی و حرکت و نجات و سرچشمه آموزشها و تجربه‌های بزرگی باشد، گذرانیم و از آزادی تنها بازگشت به ارتجاع عصر قاجاری را بنام مذهب، شعار خویش کردیم، زنها را به چادر برگرداندیم و علمایمان را به عمامه و توده مردممان را به تکیه. و پس از بیست سال فشار سکوت، عالمان ما، ارمغانی که از آن دوران پر از آموزش و پر از آزمایش به ملت ما هدیه کردند، باز زنجیر بود و تیغ؛ اما نه برای آنکه دشمنی را به بند کشند، یا برای آنکه از حقیقتی دفاع کنند و بر فرق نفاق و کفر فرود آرند، بلکه تا بر سر و سینه خویش زنجیر کشند و بر فرق خویش تیغ

شریعتی

ادامه دارد

 

چاپ نشريه

موسسه رهپویان دانش در حال آماده سازی و تهیه نشریه با موضوعات فرهنگی - اجتماعی - علمی می باشد.

جهت تشکیل شوراي نویسندگان از کلیه افراد علاقه مند دعوت به همکاری می نماییم.

همچنين جهت نظر سنجی در مورد نام نشریه می توانید نام پیشنهادی خود را در قسمت نظرات ثبت نمایید.

                               با سپاس

چند دقیقه با...

محمد علی اسلامی ندوشن
درنگی بر کتاب «روزها»

با انتشار جلد چهارم «روزها» ورق این کتاب بسته می شود، و اگر حرف دیگری بود به صورت «یادداشت» هائی خواهد آمد. از این رو نابجا نخواهد بود که این چند خط را به عنوان «ختم کلام» بر این کتاب بیفزایم.
پنجاه سالی که «روزها» را دربرمی گیرد، سالهائی پرماجرا و عبرت آموز بود. بطور کلّی از مشروطه به این سو، می توان گفت که ایران دستخوش ولوله ای خاموش بوده است. هم دلزده از وضع موجود و هم ا
میدوار به فردای بهتر.
این غزل حافظ تا حدّی بیانگر حال اوست:
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبۀ اَحزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل غمدیده حالش به شود دل به مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

واقعیّت آن است که ایران کهنسال در برخورد با عصر تجدّد، هنوز درست نمی داند که به چه سوئی باید روان گردد.
جلد اوّل «روزها» زندگی در یک روستای دورافتاده را بازگو می کند، نه چندان متفاوت با دوران هخامنشی. مردم رودر رو با طبیعت خالص به سر می برند. روشنی و تاریکی با طلوع و غروب آفتاب است، بیابان و باران و جوی آب.....
و این آب چنان گرانبهاست که اگر می بایست پرستش تازه ای به کار آید مردمش آب پرست می شدند.
انس و آمیختگی با گوسفند است و مرغ و خروس و چارپا... و آرزو در همان حدّ به دست آوردن لقمۀ نانی است. بهترین دوران آن است که امنیّتی باشد و باران برکت بخش و قطعه زمینی که بشود از آن نانی به دست آورد، یک اجاق گرم در زمستان و سایۀ درختی در تابستان.... بلندپروازیهای روستائی در همین حدّ خلاصه می شد.
انسان یک بار مریض می شود و یک بار می میرد. بنای کار بر توکّل است و قناعت و همین اندازه باید شکر گزار بود.
من در چنین روستائی زاده شدم و سالهای کودکی را در آن گذراندم. امّا در چهارده سالگی، دست روزگار به زندگی دیگرم انداخت.

جلد دوم و سوم روزها با دوران متفاوتی روبروست. نخست عصر فروبستۀ رضاشاهی است. در این دوره آزادی نیست، ولی در عوض امنیّت برقرار است. گردنکشان رام شده اند، و مردم در خانه هایشان آسوده تر می خوابند فضای امن، هر کسی را به جای خود نشانیده. اگر زبان و قلم در قید است، استعدادها راه های دیگری برای ابراز وجود می یابند. تحقیق ادبی و تاریخ نویسی به طرز علمی رواج می یابد. فرهنگستان و دانشگاه ایجاد می شود، و «میهن» مفهوم تازه ای پیدا می کند. هنوز برآورد درستی از دورۀ رضاشاهی صورت نگرفته است که سودوزیانش در چه بود.
از آنجا که هر عمل عکس العملی دارد. پس از رفتن وی یک دوران رهامندی قلم ها روی می نماید، و این تا حدّی به افراط کشیده می شود. پیشرفت سریع حزب توده است و واقعۀ آذربایجان و کردستان.
تبلیغ حزب توده چنان خریداری دارد که چپ روی جزو آئین روشنفکری می شود. نشانۀ سرزنده بودن در نزد هر جوان آن است که به هوا داری از حزب توده شناخته گردد.
از سوی دیگر سرخوردگی از وضع موجود و رکود هزار ساله به گونه ای است که افراد صاحب نامی چون بهار، نیما و صادق هدایت، نیز گوشۀ چشمی به چپ نشان می دهند.
نهضت ملّی شدن نفت امیدهای تازه ای برمی انگیزد، امّا بیش از دوران کوتاهی نمی پاید.
ملّت ایران می رود تا لب آب و تشنه باز می گردد. کودتای 28 مرداد یک اتّفاق شوم در تاریخ ایران می شود. نه تنها شکست سیاسی، بلکه یک شکست فرهنگی و روانی نیز با خود دارد.

ایرانی در نهضت ملّی شدن نفت، خواسته بود سرزندگی خود را بیازماید و از نفوذ خارجی رهائی یابد، ولی مجازات شد، تا مبادا نمونه گردد. با این حال، او از سرمشق دادن باز نایستاده، و خیزش هائی که هم اکنون جهان سوم را دربرگرفته، سنگ اوّل بنایش از اوست. دنیا آرام نمی گیرد،می افتد و برمی خیزد، تا به مطالبات مشروع خود دست یابد.
طالع اگر مدد کند، دامنش آورم به کف
گر بکَشم، زهی طرب، ور بکُشد زهی شرف «حافظ»

سالها گذشت و «روزها» به جلد چهارم رسید. این مجلّد از جریان دیگری حکایت دارد. مردم ده چشمشان به روی زندگی دیگری باز شده است. برق و تلفن دارند. با اتومبیل رفت و آمد می کنند. با رادیو و تلویزیون از اخبار جهان مطّلع می شوند. آنچه در گذشته در حکم معجزه بود، اکنون در برابر چشم است. اینک اگر پرسیده شود کدام یک از این دو نوع زندگی، به مزاج آنها سازگارتر است؟ به احتمال زیاد گفته خواهد شد: نوع دوم. با این حال، موضوع، جای تأمّل دارد. زیرا، سؤال دیگری به دهن می رسد و آن این است: چه داده شده و چه گرفته شده؟
زندگی گذشته با بی فردائی و چکنم و چکنم همراه بود. زندگی امروز با بیش طلبی و دلهره. خود را به آب و آتش زدن، خبرهائی که از ده می رسد، حاکی از آن است که اکثر جوانها، روستا را ترک گفته و پراکنده شده اند، کوچ به کویت یا کرج یا جیرفت.....
آن زمان در کوچه های تنگ و خاک آلود احساس می کردند که در کاشانۀ خوداند. سراسر جهان خلاصه می شد در همان روستا.
اکنون ساندویچ می خورند، و احیاناً پیکان می رانند، ولی باید غریب زندگی کنند. ریشه کن شده، رو در رو با قیافه های عبوس ناشناس. در محیطی سرد، دود و دم، شتابزدگی. به جای بوی آشنای هیزم، بوی گازوئیل. برخورد با گذرندگانی که به هم سلام نمی کنند.... با هم بیگانه اند.
چنانکه می بینیم چیزی گرفته شده و چیزی داده شده.
جلد چهارم «روزها» دورانی را پشت سر گذارده که ناظر به چه بسیار عزت و ذلّت و افت و خیزها بوده، و همانگونه در انتظار شگفتی های بعدی است. حافظ فرمود: هر کسی آن درود عاقبت کار کشت!

* * *
چون حرف از «روزها» در میان است، چند کلمۀ دیگر هم دربارۀ خود بگویم. من در دورانی زیستم که می بایست بر راه لغزانی قدم برداشت. دستگاه های حکومت گر را قبول نداشتم، و با خود عهد کرده بودم که نه با قلم، نه با قدم، کاری نکنم که بمنزلۀ همکاری یا تأیید باشد. از زمانی که خود را شناختم و وارد زندگی اجتماعی شدم، بگیریم از بیست و پنج سالگی، نسبت به مسائل اجتماعی کنجکاو گشتم. هیچ وقت وارد سیاست عملی یا اجتماع سیاسی نگردیدم، ولی مسائل اجتماعی را دنبال می کردم. گرچه به چپ آزاد بی علاقه نبودم، راه سلامت را برای ایران راه میانه می دانستم. همیشه به توازن و اعتدال عقیده داشته ام. به مجامع مختلف سر می زدم، ولی ربودۀ مرام خاصّی نشدم. از همان آغاز ورود به اجتماع، جهان بینی خود را مشخّص کردم که همان هم کم و بیش در سراسر زندگیم ادامه یافت. در سال 1328 ، بیست و چهار ساله بودم که پایان نامۀ خود را در دانشکدۀ حقوق دانشگاه تهران برای لیسانس تهیّه کردم، و آن ترجمۀ رساله ای بود به زبان انگلیسی، از توماس مان، نویسندۀ آلمانی به نام «پیروزی آیندۀ دموکراسی» که به صورت یک سخنرانی در امریکا ایراد گردیده بود.
خوشوقت بودم و به فال نیک گرفتم که اولین نوشته ای که از من انتشار می یافت، نام دموکراسی بر خود داشت.
بر ترجمۀ این رساله « مؤخّره» ای قرار دادم، که در آن مشی فکریم ترسیم شد، و این اوّلین مقاله ای بود که می نوشتم. طیّ این پنجاه سال همیشه لحن هشداردهنده نسبت به وضع ادارۀ کشور داشته ام. پیش بینی می کردم و می گفتم که این طرز قابل دوام نیست، و دیدیم که نبود. البتّه با زبان کنایه که در عین حال از صراحت چیزی کم نداشت. گفتن اینها، حتّی با بیان آرام هم خالی از دردسر نبود و بارها به من تذکّرهای تند داده شد که لحن تهدید داشت، ولی نمی توانستم نگویم. آن را وظیفۀ انسانی خود می دانستم. اگر به سکوت می گذراندم، زندگی خود را بی معنا می دیدم.
اگر از ایران به دفعات حرف زده ام، برای آن بود که او برای من بیشتر از یک پهنۀ خاک معنی دار بود. گورگاه یک قافله بود که طیّ هزاران سال آمده و آرزوها و امیدها و غم و شادیهای خود را به خاک سپرده و رفته بودند. گورگاه کام ها و ناکامیها. همیشه به نظرم چنین آمده که ایران کشور خاصّی است، با سرنوشتی متفاوت از سرزمین های دیگر و با عیب ها و حسن های خاصّ خود، زیرا در نقطه ماجرا آفرینی از جهان قرار دارد.
کشور بودی است آباد و پر نعمت و از این رو در معرض تهاجم. بر اثر این احوال، بار سنگینی از تاریخ و حوادث بر پشت دارد.
در دورانی که من زندگی کردم، کسی که می خواست منش انسانی خود را حفظ کند، زندگی کردن برایش آسان نبود. حکومت ها تنها به این شرط راه را در برابر استعدادها باز می گذاردند که در خدمت آنان قرار گیرند. کسی که با این شرط ناسازگار بود، در تنگنا قرار می گرفت.
من از همان آغاز به این معنا پی بردم و کوشیدم که برخود تکیه کنم؛ خود را دریابم. این است که به کناری نشستم و به قول سعدی «دنبالۀ کار خویش گرفتم.»
نتیجه اش این است که در برابر است؛ پنجاه جلد کتاب و صدها مقاله در زمینۀ اجتماعی و فرهنگی، به چهل کشور در سراسر جهان سفر کردم که اکثر این سفرها به دعوت نهادهای فرهنگی و دانشگاه ها صورت می گرفت. نزدیک به صد سخنرانی در مجامع فرهنگی ایران و خارج و کنفرانس های بین المللی داشتم.
با وسواس از شرکت در اجتماع هائی که بوی بهره وری رسمی از آنها می آمد، امتناع. ورزیدم
از این رو اکنون که به انتهای سفر زندگی نزدیک شده ام، چون روی خود را به عقب برمی گردانم، عملی نمی بینم که از آن پشیمان یا شرمنده باشم. نمی توانم بگویم که به همۀ آنچه در آرزویم بود رسیدم، ولی به بخشی از آنها دست یافتم. محیط ناسازگار به بیشتر از آن اجازه نداد.
مهم ترین دلبستگی من به قلمم بود. هرچه به دست آوردم. به اتکاء آن به دست آوردم. نه آنکه همۀ آنچه دلخواهم بود بر این قلم جاری کرده باشم،نه. امّا بسیاری از آنها را گفتم. اگر زبان من یکی از زبان های پرنفوذ جهان بود، عرصۀ عمل بسیار وسیع تری می یافتم. ولی این بدانمعنا نیست که قدر فارسی را نمی دانم. زبان فارسی بزرگترین ودیعه ای است که نصیب من شد. و از این بابت از بخت خود شکرگزارم.
وقتی قلم بود همۀ دلتنگی های خود را بر سر او می ریختم و آنگاه خود را سبک می دیدم. به مصداق این بیت مسعود سعد:
گیتی به درد و رنج مرا کشته بوداکر
پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای

با قلم در دست، احساس کمبودی در زندگی نمی کردم. هیچ مقام و پایگاهی مرا نربوده است. سعدی می گوید:
هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده ام
جز بر دو روی یا رموافق که در هم است


ولی اگر حسرتی می خوردم، برای آن بود که چرا نمی توانم آنچه را که در دل دارم، همۀ آن را بر قلم آورم.
این قلم اگر به من رضایت خاطر می داد برای آن بود که می خواستم ان را در راهی به کار اندازم که بوئی از انسانیّت از آن شنیده شود.

با خود می گفتم: چند صباحی میان دو عدم به تو فرصت داده شده است که در صحنۀ زندگی حضوریابی. بنابراین بر تو فرض است که خبری از آن باز آوری.
وقتی به پشت سرنگاه می کنم، انبوه خاطره مانند یک فوج چلچله ها بر سرم فرو میریزند. کسانی را که در زندگی شناختم، از کودکی تا به امروز، در کشورهای مختلف، بسیاری از آنان رخت به سرای دیگر کشیده اند، یا با عوارض پیری دست به گریبان اند. زیبایان آن زمان به کهولت گرائیده اند.
به اطراف که می نگرم، از هر سو مسندها را خالی می بینم. در میان آنان کسانی بودند که آوائی داشتند و اکنون به دیار خاموشان پیوسته اند. صدا در کوه زندگی می پیچد و می گوید:
«به گیتی نماند مگر مردمی!» «فردوسی»

اکنون که این چند خط را می نویسم، قطعۀ معروف ملک الشعراء بهار به یادم می آید:
افسوس که افسانه سرایان همه خفتند
اندوه که اندوه گساران همه رفتند
آن گَرد شتابنده که بر دامن صحراست
گوید چه نشینی که سواران همه رفتند
انسان در زندگی به مرحله ای می رسد که بسیاری از چیزها را از دست می دهد و در ازای آن یاد به دست می آورد. دنیای ضمیر به یک مرغزار خاطره ها بدل می گردد.

* * *
جلد نخست «روزها» در سال 1363 انتشار یافت که اکنون سی سالی از آن زمان می گذرد. تا آن تاریخ چندان رسم نبود که فردی که در مقام و موقعیّت سیاسی یا جریانهای فوق العاده ای نبوده، خاطره بر قلم آورد. ولی «روزها» این رسم را بر هم زد. از آن پس، کسان دیگر هم دست به قلم بردند. از این روست که طیّ این سالها سرگذشت نامه های متعدّد به بازار آمده است.
گفتن نشانۀ آگاه بودن به «هست» خود است و خاطره نویس پیش از آنکه برای دیگران حرف بزند، برای خود حرف می زند. دیگر بر عهدۀ خوانندگان است که چگونه آن را پذیرا شوند.

مهر 1391
محمّدعلی اسلامی ندوشن

جلسه انتخاب هيئت مديره

جلسه اين هفته مجمع رهپويان دانش با دستور كار انتخاب هيئت مديره جديد و فعاليت آن به مدت يكسال برگزار گرديد.

انتخاب اعضا به اين صورت بود كه دوستان علاقمند كانديد شدند و سپس راي گيري انجام شد.

اعضاي اصلي انتخابي هيئت مديره توسط شركت كنندگان بدين شرح است:

آقايان:

عليرضا جندقيان

علي توكلي

محمد جواد اكبري

مصطفي ساطع

خانم ها:

رضاحاجي

يعقوبي

ايمانيان

اعضاي علي البدل:

آقاي عليرضا ساطع

خانم راوندي

اولين جلسه اعضاي هيئت مديره طي دو هفته آينده و با موضوع « برنامه ريزي و تصميم گيري در مورد همايش دانشجويي در روز 16 آذر » برگزار خواهد شد.

نکته های کوچک زندگی

از دوران خوب کودکی بابزرگی گفتم و از بزرگ شدن و دنیای بزرگسالی نالیدم. آهی کشید و گفت :  بزرگ شدنی که به بزرگ شدن منجر شده باشه بد نیست .الان که به حرفش فکر میکنم می بینم راست میگفت ... بله قصه ی پرغصه ما از جایی شروع میشه که فقط سن مون بالاتر رفته باشه ولی ما یکجایی همون پایین مونده باشیم ...

 

تابلوی تبلیغاتی‌ که فقط زنان می‌توانند ببینند!

در دنیای اینترنت، شرکت‌ها می‌کوشند که متناسب با رفتار آنلاین کاربران، آگهی‌‌های صفحات وب را تنظیم کنند تا میزان کلیک بر آگهی‌ها و درآمدشان بالاتر برود، اما آیا همین کار می‌توان در دنیای آفلاین هم به یاری فناوری انجام داد؟

 سایت پزشک نوشت: در خیابان آکسفورد لندن، نوع تازه‌ای از تبلیغات در حال آزمایش است. در این تبلیغ تعاملی، یک دوربین وضوح بالا، رهگذاران کنار خیابان را می‌بیند و متناسب با جنسیت آنها برایشان آگهی پخش می‌کند.سیستم تشخیص چهره این آگهی، در ۹۰ درصد موارد، درست عمل می‌کند و می‌تواند تشخیص بدهد که با رهگذر مرد یا زن سر و کار دارد.

تابلوی تبلیغاتی‌ که فقط زنان می‌توانند ببینند! +عکس

این تبلیغ که هزینه آن ۳۰ هزار پوند است، توسط یک سازمان غیرانتفاعی مدافع حقوق کودکان در کشورهای جهان سوم، ترتیب داده شده است. به رهگذران زن یک آگهی ویدئویی ۴۰ ثانیه‌ای با عنوان «به خاطر اینکه یک دختر هستم» نشان داده می‌شود که مردم را تشویق به یاری‌رسانی برای آموزش درست دختران کشورهای در حال توسعه می‌کند. اما به رهگذران مرد، این آگهی به صورت کامل نشان داده نمی‌شود و آنها به وب‌سایت این سازمان راهنمایی می‌شوند. هدف از این تفاوت در نمایش آگهی این است که به نوعی به مردها نشان داده شود که وقتی حقوق اولیه از کسی سلب شود، چه حس و حالی ایجاد می‌کند.این آگهی دو هفته به نمایش درخواهد آمد و امید می‌رود که ۲۵۰ هزار دلار از این طریق برای مقاصد بشردوستانه کمک جمع‌آوری شود.

قبولي كنكور91

قبولي امسال كنكور دانش اموزان دبيرستان قابل پيش بيني بود . ولي افسو س كه در چند سال اينده ديگر ....

و اما چه بايد كرد ؟ 

بنر قبولي امسال هم تهييه شد  گرچه شهرداري  لطف كرد وبنر رو  در سرا نماز جمعه نصب كرد ولي  لطفش بعد 3 روز ...

ولي اكنون در بيل برد جنب اتحاديه توسط بچه هاي اتحاديه نصب شده است . 




ی خاطره ...

بچه روستا بودم و تا قبل از آمدن به دانشگاه، بیش از چند بار پای خود را از شهرمان بیرون نگذاشته بودم. سال ۱۳۸۲ پسر عمویم دانشگاه تهران قبول شد و من پشت کنکوری بودم. پسر عمویم هنگام مرخصی به خانه می­آمد و برایم از شهر و دانشگاه می­گفت و از آزاد بودن فضای دانشگاه، راحت بودن دختران، طرز پوشش آنها و … برایم تعریف کرده بود خلاصه کلی از وضعیت دانشگاه برایم تعریف کرد ومغز ما را  بکلی شستشو داد، من  هم بسیار دوست داشتم تا دانشگاه قبول شوم و این فضای آزاد و به اصطلاح خودمان لارج را تجربه کنم.

بالاخره با تلاش فراوان در سال ۱۳۸۳ دانشگاه اصفهان قبول شدم و پا به این دانشگاه گذاشتم. روزهای اول بسیار گیج و منگ بودم و مثل بچه­های مظلوم سرم را پایین انداخته و به کلاس می­رفتم و می­آمدم. آذر ماه بود که یک روز ساعت ۱۰ صبح به کتابخانه آزادگان کنار دانشکدة اقتصاد رفتم. کاملا جوگیر شده بودم و میخواستم یک کتاب بگیرم و حسابی درس بخوانم تا فرصتهای زندگیم را از دست ندهم. یک کتاب گرفتم و از پله­ها بالا رفتم و وارد سالن مطالعه شدم و به وسط سالن رفته و روی میز نشستم و شروع به مطالعه کردم.

بعد از چند دقیقه زیرچشمی نگاهی به اطراف انداختم و دیدم تمام افراد حاضر در سالن مطالعه دختر هستند ولی فضا بسیار برایم جالب بود. یکی روسری و مقنعه نداشت، یکی پایش را روی میز انداخته بود و یکی داشت زیر لب میخندید و …. در دل خودم گفتم عجب فضای باز و آزادی. پسر عمویم راست می­گفت که دانشگاه فضای آزادی دارد. در همین حال و هوا بودم که دختری بالای سرم آمد و گفت که آقا ببخشید شما وارد سالن مطالعه خواهران شدید. با شنیدن این جمله مثل رنگین کمان هفت رنگ عوض کردم و خیس عرق شدم. به قدری خجالت کشیدم که نزدیک بود آب شوم. همه داشتند زیر لب و یواشکی به من می­خندیدند. با همان رنگ پریده و عرق شرم وسایلم را برداشتم و سرم را پایین انداخته و به سمت در خروجی رفتم، چنان خجالت کشیده بودم که اصلاً حواسم به مسیر جلویم نبود. در سالن مطالعه کمی از سطح زمین بالا آمده بود و حالت برآمدگی داشت و من حواسم به این قضیه نبود. به محض رسیدن به در، ناگهان پایم به در گیر کرد و با کله به زمین خوردم. با این اتفاق سالن مطالعه مثل بمب از خنده ترکید و من دیگر نمی­توانستم خودم را جمع­ و جور کنم و فقط به دخترها نگاه میکردم که هار هار به من می خندیدند و من آن وقت بود که متوجه شدم چقدر آدم ساده لوح و سر به هوایی هستم. شاید باورتان نشود ۴ سال لیسانس و ۳ سال فوق لیسانس روی هم رفته به مدت هفت سال دیگر سمت کتابخانه آزدگان پیدایم نشد و این بهترین و بامزه­ ترین خاطره دانشگاهم بود.