محله ی جالب من
قضیه از یک شرط بندی ساده شروع شد بهتره بگم از یک جوگیری .دیشب دوستم در خانه مان آمد .گفت صبح مسجد می آی؟تعجب کردم آخر 30شبه من بهش میگم فردا می آی حالا اون می گفت. گفتم چی شده گفت. بریم کله پاچه میدن .منم سریع وبدون معطلی گفتم آره .مسجد فاطمیه هم پیتزا میدن می خوای بریم اونجا.یه خورده نیگام کرد. انگار به یه دیونه نیگا میکنه.گفت مگه نمی دونی تو که همش اونجا پلاسی .ولله راست میگم جدی میگم نمی دونی ؟نشنیدی؟وقتی حرف میزنه با خودم می گم اینو دیگه چیز دیگه واسه دست انداختن ما پیدا نکرده داره پرت وپلا میگه.تو این فکرم که یه دفعه میگه شرط بندی می کنی؟ منم سریع وبا اعتماد به نفس بالا واز خدا خواسته وبرای اینکه اونو تو عمل انجام شده قرار بدم میگم. آره چرا که نه وسریع میگم شرط پیتزا .نمی دونم چرا پیتزا ولی احتمالا چون همون لحظه به ذهنم رسید گفتم.ودوستم انگار که پس از 7سال قحطی مصریان به اینجا آمده باشه با ذوق وشوری غیر قابل وصف شرط را قبول مي كنه قرار میشه صبح بریم مسجد واگه از کله پاچه خبری بود که من باید بهش پیتزا بدم وگرنه او.خداحافظی کردیم با خودم می گفتم دمت گرم رو بچه پررو را کم کردی فردا حالشو می گیری .وارد خونه می شم به مامانم می گم فردا صبح حتما واسه نماز بیدارم کن .حتما حتما اگه بلند نشدم ول نکنی بری بخوابی چند بار بیا بالا سرم تا بلند بشم. بیچاره مادرم فکر کرده بود اثر این 30شب روزه ونماز جماعت و....تاثیری بس شگرف رو بچه اش گذاشته ودر من تحولی به وجود آورده با افتخار وغرور به برادرم میگه قربون پسرم برم ببین چند بار میگه واسه نماز بیدارم کن یاد بگیر از تو کوچکتره وبنده خدا خبر نداره که قضیه.قضیه ی رسیدن به جسم وجان است (با طعم پیتزا)نه تزکیه وتصفیه ی روح وروان .گوشی خودم را هم با سه ساعت متفاوت کوک میکنم وبه فاصله ی 10 متری از خودم قرار می دم که اگه با ضربات بس سهمگین مادر بلند نشدم با صدای گوشی بلند بشم.کم کم به خواب می رم در طول مدت خواب .خواب هایی بسی شیرین وخوشمزه می بینم .یک بار خودم را در صف پیتزا سندباد می بینم ویک بار در حالی که جعبه های انباشته از پیتزا را به دوش می کشم در حال عبور از خیا بان که در همان حال عابران وحاضرا ن با چشمانی گرد شده وحسرتی عمیق به من نگاه می کنند نمی دانم چرا 30شب به قیام وقعود وتربیت نفس پرداخته ویکی از این رویا های صادقه که برای آقایون پیش می آید برای ما اتفاق نیفتاد ولی یک شب به پیتزا فکر کردیم واین شد نتیجه اش. تا اعماق روح وروان ما نفوذ کرد .الله اعلم. با اولین صدای مادرم از جا بلند می شم بنده خدا تعجب می کند میگه چه قدر زود بیدار شدی دیدی همیشه گفتم اگه بخوای می تونی همه کاری بکنی بعد 30 شب دیگه عادت کردی وبعد از اعماق وجود خدا را به دلیل عنایت وفضلش در عطا نمودن پسری با چنان ویز گی ها شکر می کنه (مادر ه دیگه طفلک) سریع آماده می شم کمی استرس دارم آخر از این محله هر چه بگویی بر می آید ماشالله در کارهای خاص وعجیب وغریب همیشه اولند .بچه های این محل خصوصا بچه های کوچه ومسجد ما در کار های عجیب وابتکاری والبته خاص به حق در شهر در جایگاه اول قرار دارند با خودم می گم نکنه واقعا صبحانه ای در کار باشه.در خانه را که باز می کنم اخر کوچه مان احمد قلیان را می بینم که بنده خدا با عصا ودوچرخه اش لنگان لنگان به سمت مسجد در حرکت است تا این جای کار که شکر خدا همه چیز طبیعی است ونوید موفقیت بزرگ بنده در کسب پیتزای رایگان . به دوستم زنگ می زنم وهنوز بوق اول را نخورده با صدایی رساتر از همیشه بدون سلام علیک میگه بد بخت شرطو باختی بیا تو مسجدم .میگم ولش کن بد به دلت راه نده داره چرت میگه.سر کوچه که می رسم انگار کوچه امشب حال وهوای دیگه ای داره کم کم داره استرسم بیشتر میشه نکنه خبری هست واقعا. ده قدم که بالاتر می روم تا به چهارراه برسم کم کم بدنم به لرزه می افته نا گهان گروهی از یمین وگروهی از یسار دسته ای پیاده ودسته ای سواره با چنان سرعتی غیر قابل وصف به پیش می تازند که نمونه اش را فقط در فیلم های تخیلی میشه دید.با خودم میگم چون هر سال گروهی از مسجد صادقیه به سمت امامزاده هادی حرکت می کنند اینها نیز آمده اند تا صبح به این گروه بپیوندند والان آمده اند تا خوابشان نبرد .انگار دوست ندارم شکست را قبول کنم.در چهارراه احمد م را می بینم که به فاصله ی 40 متری خانه مجتبی ص ایستاده وبلند فریاد میزند(با لهجه ی بید گلی بخوانید) مجدبی هه آلا دگه دیرشد اه .وانگار نه انگار که ساعت 5 صبح است وامت حزب الله به خواب ناز..حالا دیگر در ست مقابل در ورودی زنانه مسجد صادقیه قرار دارم که از آنجا محوطه ی مقابل درب ورودی مردان به چشم می آید گروهی انگار با دیدن بازی های المپیک به وجد امده وکشتی می گیرند.به حافظه ی تصویری ام رجوع می کنم تا ببینم این دوستان صبح های دیگه هم بوده اند یا نه اما هرچه می گردم کمتر می یابم..انگار شرط را واگذار کرده ام.حال دیگر به ورودی مردان رسید ه ام .که ناگهان با دیدن دیگ های کله پاچه در مقابل محوطه حسینیه حضرت مسلم بن عقیل (ع) تمام آرزو ها وامید هایم را بر باد رفته می بینم انگار سنگینی تمام غم های عالم بر دوشم سنگینی می کند .سعی می کنم چین واثراتی از ضایع شدن در چهر ام نما یان نشود آرامش خود را حفظ کنم اما چه کنم که نمی شود ومن مومن نیستم چرا که( المومن حزنه فی قلبه وبشره فی وجهه).به مسجد که وارد می شوم وااااااای اینجا چه خبر است؟جمعیتی بس شادان وخندان مشغول خنده وگاه قهقه که انگار صحرای محشر شده ونامه اعمالشان را به دست راستسان داده اند.من که هنوز خیلی از این برادران همیشه در صحنه وغیور ونان برکف ببخشید جان برکف را به چشم ندیده ام که احتمالا از فقدان بصیرت اینجانب بوده است .وگروهی را که هر صبح دیده ام با حالتی عبوس اما چه شده که همه یک دل . منسجم خندانند؟ نه خیر فرضیه صحرای محشر به سرعت رد می شود وگویا این دوستان مومن مخلص راه حق و عارفان سوخته در پای معشوق نه به خاطر گرفتن نامه ی اعمال به دست راست بلکه به علت گرفتن کاسه های کله پاچه به هر دو دست این چنین شادمانند ودر پوست خود نمی گنجند .ناگهان نگاهم به ضلع شرقی مسجد گره میخورد که دوستم به همراه تنی چند از دوستان دیگر با دستان گره شده به سمت من وسر هایی بالا آمده با خنده به من اشاره می کنندوچنان حرکاتشان را با دقت وانسجام خاصی انجام می دهند که مرا به یاد نظم سمفونی های مجید انتظامی می اندازند.ومن ملول ودل آزرده در این شرایط بد اقتصادی به فکر ایجا د راهکار وچار ه ای برای فرار از این شرط می گردم که پیتزا را ندهم که از ماست که بر ماست.نکته ی دیگر که ذهنم را سختتر مشغول داشته تاثیر بزرگ وتحول روحی شگرفی است که این ماه معنوی در اهالی محله من داشته است به گونه ای که چنان به انسجام ووحدت اجتماعی ومعنوی رسیده اند که همگی با هم قرار گذاشته اند در شب آخر در مسجد حضور به هم رسانده وبا خدای خود به راز ونیاز بپردازندو بر همگان واضح و آشکار است که وجود این كله پاچه هیچ تاثیر مستقیم براین مقوله نداشته وحتی یکی از اساتید ودوستان جامعه شناس حاضر در جلسه احتمال تاثیر غیر مستقیم بر آن را نیز رد کرده است واین جای بسی خوشحالی است.نکته دیگر اینکه محله ما پتانسیل بالا ی خود را در به دست آوردن جایگاه نخست رتبه چتربازان حرفه ای نشان دادکه می تواند با تلاش وکوشش بیشتر و اهتمام مسولین محترم جایگاه 1تا 3 این امر را که به طور سنتی در اختیار چند محله خاص بوده کسب کند.وبرای این کار بنده حقیر در حال تدوین چشم انداز ده ساله چتر باز شدن می باشم که در پایان سال دهم قاسم آباد به قطب چتر بازی استان تبدیل شود باشد که بتو انم قدمی کوچک در راستای این امر بزرگ بر دارم.
ومن الله التوفیق
این موسسه توسط جمعی از دانشجویان فارغ التحصیل از دبیرستان های شهیدخدمتی و ابریشم چی تاسیس و دارای مجوز رسمی از فرمانداری می باشد.از کلیه کسانی که می توانند در مسیر اهداف این موسسه گام بردارند دعوت به عمل می آید.برای آشنای به اهداف به بخش اعضای انجمن مراجعه شود .