درقلب زندگی کردن دشواراست باعقل زندگی کردن اسان..

 ما مغزهایمان را انباشته از اطلاعات می کنیم. با همدیگر بر سر این اطلاعات می جنگیم. به دانشگاه می رویم، درس می خوانیم، نمره می گیریم. یاد می گیریم که شک کنیم، تردید به دل راه بدهیم و بعد در مقابل سوال هایی که از ما می شود مکث کنیم، شروع کنیم به تصمیم گیری که آیا باید جواب بدهیم یا نه. در حالی که کودکان شک ندارند، تردید نمی کنند، زندگی برای آنها یک فصل طولانی بازی است. می توانید امتحان کنید و بعد که بچه ها و بزرگ ترها هستند بپرسید: «کی می خواهد نقاشی کند؟» بدون شک همه بچه ها دست هایشان را بالا می برند. در حالی که در میان بزرگ ترها حتی یک نفر هم دستش را بالا نخواهد برد. آنها فقط می توانند درباره پیکاسو، گوگن، ونگوگ و سبک های نقاشی حرف بزنند؛ آنها مغزشان را پر کرده اند و مجالی به قلبشان نمی دهند

بیایید کودک شویم فارغ ازهرگونه باید ونبایدو...

راز عشق غیر شرطی

 ذره ای کوچک، عشق به کودکان بدهید و یک دنیای بزرگ عشق باز پس بگیریدوقتی که به کسی عشق می ورزیم، محبت می کنیم یا حتی کار کوچکی برایش انجام می دهیم ناخودآگاه منتظر هستیم ببینیم او برای ما چه می کند اما وقتی زمان می گذرد و او کاری برای ما انجام نمی دهد، محبتی نمی کند و عشقی نمی ورزد؛ ناامید می شویم، قلبمان می گیرد و اندوه بر نگاهمان می نشیند؛ چون ما معامله می کنیم. ما کالایی می دهیم تا کالایی بازپس بگیریم؛ در حالی که اگر کودکی به شما محبت می کند، شما را می بوسد یا بغلتان می کند، این کار را بدون هیچ قید و شرطی انجام می دهد. او به شما لبخند می زند نه برای اینکه چیزی از شما بخواهد او لبخند می زند تا لبخند را به لب های شما بیاورد و این می شود که دنیا هم برای این عشق شرط و شروطی نمی گذارد. عشقی که سرچشمه اش قلب آنهاست نه فکرهایی که در سر دارند و می پرورند. این عشق هنوز هم می تواند در بزرگی سر بردارد، قد بکشد و قلب ما را از اندوه بایدها و نبایدها، شایدها و نشایدها نجات دهد؛ اگر دوباره به آن عشق برگردیم اعماق وجودمان را چنان گرم خواهد کرد که هیچ گاه دیگر احساس سرما و ناامیدی نخواهیم کرد.

 

ملاقات با خدا

Interview with god

گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

So you would like to Interview me? "God asked."

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time "I said"

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

God smiled

خدا لبخند زد

My time is eternity

وقت من ابدی است .

What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

What surprises you most about humankind?

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

Go answered ….

خدا پاسخ داد ...

That they get bored with childhood.

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

They rush to grow up and then long to be children again.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

That they lose their health to make money

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

And then lose their money to restore their health.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

By thinking anxiously about the future. That

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

They forget the present.

زمان حال فراموش شان می شود .

Such that they live in neither the present nor the future.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

That they live as if they will never die.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

And die as if they had never lived.

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

God's hand took mine and we were silent for a while.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

And then I asked

بعد پرسیدم ...

As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

God replied with a smile.

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

To learn they cannot make anyone love them.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

What they can do is let themselves be loved.

اما می توان محبوب دیگران شد .

learn that it is not good to compare themselves to others.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

To learn that a rich person is not one who has the most.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

But is one who needs the least.

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

And it takes many years to heal them.

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

To learn to forgive by practicing forgiveness.

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

To learn that there are persons who love them dearly.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

But simply do not know how to express or show their feelings.

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

To learn that two people can look at the same thing and see it differently.

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

They must forgive themselves.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

And to learn that I am here.

و یاد بگیرن که من اینجا هستم .

Always

همیشه

رابیندرانات تاگور

دریا و من  از صالح وحدت

دریا و من
دریا ، گرفته همچو منی ، دریا !
 دریا ، اسیر خویشتنی ، دریا !
 دریا ! سکوت لایق دریا نیست
 جز مرگ با سکوت هماوا نیست
 دریا ! چه رودها همه سرگردان
 دریا 1 چه بادها همه بی سامان
 با ضجه های باد چه خواهی کرد
 با رودهای یاد چه خواهی کرد
 ویرانه نیستی که غریبانه
در انزوای خاک کنی خانه
ماتم گرفته خاک بسر ریزی
با ناله های جغد درآمیزی
دریایی ای شکفته ی بی آرام
 دریایی ای تموج بی فرجام
 روشن ترین چراغ زمینی تو
 با باغ های عشق قرینی تو
 دل از سرود دوست گسستن چه ؟
 مردابگونه تلخ نشستن چه ؟
 پیرانه از چه پشت دوتا کرده
 نفرین ندانمت به چه ها کرده
 دانی که هر دل به دعا برداشت
 نام تو را ستاره ی مهر انگاشت
با من بگوی ، هر چه که خواهی گفت
 جان از سکو تمایه ی تو آشفت
 شرمت نیاید آنکه به خاموشی
روزت شود شبی به فراموشی
 دریا ! گشای پنجره هایت را
 از سر مگیر باز عزایت را
 هر گوشه از شرارت صیادی
 سر برکشیده آتش بیدادی
خون کبوتران جوان رنگین
بر دامنت نشسته ندانی این ؟
 هر سوی راندگان ز دریا را
بر باد داده گوهر یکتا را
 بینی که لب گشوده ولی خامووش
 بینی که مادرند و تهی آغوش
هر عابری گرفته به تیپاشان
 بشکسته گنج - خانه ی دلهاشان
 دریا ، نگویمت چه کن و چون باش !
توفنده باش و سرخ تر از خون باش
 هرگونه باش لیک مباش اینسان
دریا ، نشسته با دل هر انسان
 
 

  صالح وحدت بیدگلی

 
 

اهل دانشگاهم ...

روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود - چه خیالی - چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
ادامه نوشته

اخرین متد های نفوذ دانشجو به دل استاد

استاد حسینی دکترای ادبیات بود و استاد درس شیوه نگارش (البته فامیلش شهبازی بود ولی چون ممکنه یه وقت بیاد اینجا رو بخونه من نام مستعار نوشتم). عاشق حافظ بود و آخر هر جلسه چند بیت از حافظ می خواند و چشمانش پر از اشک میشد. سوالات چی....؟ بگید؟ (اسمایلی آقای قرائتی) نه که بلد نباشم اما در حد 15-16 بیشتر نمی گرفتم. قبل از امتحان سری به سایتی زده بودم و واژه "شهباز" را در دیوان حافظ سرچ کردم و آن بیت را کف دستم ثبت کردم. زیر برگه امتحان نوشتم:

"جناب استاد من که «حافظ» را نمی شناختم؛ این شما بودید که در این ترم عشق حافظ را در وجود من انداختید! و باعث شدید تا با این شاعر آسمانی آشنا شوم. امروز قبل از امتحان گفتم تفالی به حافظ بزنم و ببینم چه میشود، این بیت آمد:
خاکیان بی بهره اند از جرعه کاس الکرام/ این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده اند
شهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست/ این کرامت همره شهباز و شاهین کرده اند "

بیست گرفتم! تنها بیستی که استاد در چند سال اخیر به یک دانشجو داده بود.
خدایا مرا ببخش.

تصویر من رو شطرنجی کنید

امتحان نظریه های جامعه شناسی و ... تو رو خدا نام این استاد را بی خیال شوید. استاد نسبتاً معروفی است و البته در بسیاری از دانشگاه های یزد هم تدریس دارد و حسابی سرش شلوغ است. 10 نمره تحقیق و کنفرانس داشت و 10 نمره هم امتحان پایان ترم. سرم بوی قرمه سبزی میداد. با یکی از بچه ها شرط گذاشتم که تحقیق و کنفرانس ارائه نمی دهم اما نمره بالای 18 می گیرم. برای امتحان تئوری هم حسابی خواندم و خودم را آماده کردم. انصافا هم سوالات را خوب جواب دادم. فقط در پایان برگه بدون اینکه تحقیق یا کنفرانسی ارائه کرده باشم، نوشتم:

"موضوع تحقیق و کنفرانس: بررسی علل قبولی بالای دانش آموزان یزدی در دانشگاه ها در طی 16 سال اخیر".

19 گرفتم! خدایا این یکی رو دیگه مردونه ببخش.

اگه مردی منو بنداز

با حساب خودم 13- 14 میشدم. اما این نمره برای من که عنوان شاگرد سومی!!! کلاس را یدک می کشیدم خیلی فجیع بود. استاد فوق العاده جدی و بداخلاق بود و چندان نمیشد طرفش رفت. یک جمله پایان برگه نوشتم:

"جناب استاد حضور در کلاس شما در این ترم برایم بسیار مغتنم و مفید بود. اگر ترم بعد با ما درس برمی دارید که هیچ، اگرنه بدون تعارف دوست دارم این درس را پاس نکنم تا ترم بعد هم استادم شما باشید".

ادامه نوشته

 

و اکنون که اسلام ماسکی فریبنده بیش نیست..

ما اگر به سادگی تسلیم شدیم تنها به این دلیل بود

 که خود را در برابر اسلام و در حمایت از نظام فساد ، ظلم و فریبکاری ساسانی - اشراف و موبدان -

 میدیدیم نمی خواستیم راه را بر داعیان نجات و مساوات ببندیم

 و مدافع نظامی باشیم که خود قربانی آن بشمار میرفتیم

 و اکنون که اسلام جز ماسکی فریبنده برچهره ی اشرافیت و فریب و ستمکاری شما اجنبیان نیست

و آنچه مطرح است نزاد پرستی و تفاخر قومی و قدرت طلبی های قبایلی و ملی و خانوادگی ست

و تجلیل از عنصر عرب و ترک و تحقیر ایرانی

 و نفی تاریخ و فرهنگ و اصالت ملی در قبال سیطره ی امپریالیستی بیگانه ،

 بنابراصل مقابله به مثل که قرآن خود بدان فرمان می دهد (فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم )

 باید نشان داد که عرب و ترک منهای اسلام جز بدویت و وحشیگری نیست

 و ایرانیان ، نه موالی حقیر و ذلیل ، که باید به بردگی شما درآیند تا تربیت شوند

 و هدایت و آشنا با تمدن و حکمت و انسانیت ، که آقایان تاریخ بوده اند

 و بازیگران سربلند و لایق قدرت و مدنیت و رهبری ...

کی ؟؟؟ همانوقت که شما برای دزدی به روی هم شمشیر می کشیدید

 و برای شتر لبوس که در صحرای چراگاه یکی از قبایل تان چند بوته خار چریده بود ،

 چهل سال باهم می جنگیدید و همانوقت که رستم پهلوان ایرانی ،

بزرگترین قهرمانان و پیشوایان شما را مثل یک بز بزدل ، به زمین میزد

 و مفاخر تاریخی تان در زیر دست و پای او و امثال او دست و پا میزدند

 و مثل مرغ پرپرزنان و زجه کشان جان میدادند !!!

اشرافیت قریش ؟؟؟ اگر اشرافیت ملاک ارزش است ،

اشرافیت شما جز شترچرانان گدا و دزدی که در جاهلیت و فقر صحرا هارت و پورتی داشتند

 و سلاطین شکوهمند و افسانه یتان چون ملوک حیره ، جز نوکران حلقه به گوش اشرافیت ما هیچ نبودند .

زمان درچنین عصری که ترک زدگی و عرب زدگی به قیمت حقارت و ذلت و بندگی سیاسی

و معنوی و ملی ما بیداد میکرد ، مسئولیتی را که بردوش یک روشنفکر متعهد خویش می نهاد ،

احیای روح ملیت ، تجدید وحدت و پیوستگی با تاریخ

و تاکید بر اصالت و ارزشهای سازنده و افتخارات ملی بود ،

 تا ملتی که با خود بیگانه و نسبت به خود بی ایمان شده است به خود آید

و ایمان به خویش را در برابر بیگانه پرستی و تسلیم پذیری و خو کردن به ذلت بازیابد .

در چنین شرایطی و ضرورتی و مسئولیتی پیداست که تا چه اندازه بزرگمرد دلاوری

که با گذشته ی ملت خویش آشناست از توطئه ی فریب مذهبی دستگاه امپراتوری بدویان

 و قلدری و قساوت وحشیان غزنوی رنج می برد و دلش از آن همه دروغ و تحقیر و اسارت خون است .

 وی از ارزشهای انسانی و ضداشرافی و ضد قومی اسلام که فقط توجیحی برای بی ریشه ای

و پستی و رذالت موروثی خویش میسازند و از حقیقت اسلام و دعوت پیامبر

 که اکنون برای این خسروان جدید بی تبار و موبدان جدید بی ایمان و اشراف جدید بی پدر و مادر

 و بی شرف - حتی شرف طبقاتی و خانوادگی - میکوشد تا در چهره ی خاندان معصوم محمد

 و سیمای محکوم و مظلوم علی دفاع کند، شورانگیز است

که با طبیعت و استعداد و نبوغ و روحیه اش سازگار بوده است !!!

این است که کار فردوسی اینچنین صدا کرد و اثر گذاشت

و گرنه بسیارند شاعرانی که در تاریخ ما چون او نخواستند همچون امیر معزی و انوری و عنصری

و سوزنی سمرقندی و فرخی سیستانی هنرشان را درخدمت دربار و دستگاه قدرت و اشرافیت بگذارند

 و ستایشگر خاقان ها و خان ها و شاه - شیخ ابواسحاق ها باشند و از نقره دیگدان بزنند

 و از طلا آلات خوان بسازند و {خواستند } شعر را زبان شعور و شرف و ایمان خود و مردم خود کنند ،

 اما کار او در بعد فرهنگی مبارزه با قدرت و کار ناصرخسرو و در بعد فکری

و اعتقادی { ایدئولوزیک} - و از آنرو که

 هم با ضرورت زمان و نیاز مردم سازگار بود

 و هم با استعداد روحی و فکری و هنری شخص خودشان هماهنگ

مصلحت ولذت

اگر سفر نکنی

اگر چیزی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدر دانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن میکنی

زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی…

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت بر تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور و حرارت

از احساسات سرکش

و چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارنند

و ضربان قلبت را تندتر میکنند

دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامیکه با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یکبار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی

امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن!

امروز کاری بکن

مگذار که به آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن»

باید تصمیمی بگیرم

تصمیم گرفته‌ام! باید عمل کنم!

به قول این روانشناس‌ها کودکم بیدار شده

خواسته‌ای دارد

تصمیمش را منطقی تر کرده‌ام

عملی هم می‌کنم!

ورای مصلحت اندیشی!!!

ماه وپلنگ

خیال خـام پلنگ من ، به سوی مــاه جهیدن بود
و مـاه را زِ بلندایش ، به روی خاك كشیـــدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
كه عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دسـت رسیدن بود

گل شكفته ! خداحافظ ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسه‌ای در من ، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری ، موازیــان به ناچاری
كه هردو باورمان ز آغـاز ، به یكدگــر نرسیدن بود

اگــرچـــه هیچ گل مرده ، دوبــاره زنده نشد امّا
بهـــار در گــل شیپـوری ، مدام گرم دمیدن بود


شراب خواستم و عمرم ، شرنگ ریخت به كام من
فریبكــار دغل‌پیشه ، بهانــه ‌اش نشنیـــدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی ، كه كرم كوچك ابریشم
تمام عمر قفــس می‌بافـت ولی به فكر پریدن بود


سخنانی زیبا از برنارد شاو

۱ یک مرد تا زمانی که صحبت‌هایش را انکار نکنید حرفی نمی‌زند!

۲٫      روش جوک گفتن من این است که واقعیت را بگویم. واقعیت خنده‌دارترین لطیفه دنیا است.

۳٫      وقتی که انسان بخواهد ببری را بکشد اسمش را ورزش می‌گذارد اما اگر ببر بخواهد او را بکشد اسمش درنده خویی است.

۴٫      عده کمی از مردم بیش از یک یا دو بار در سال فکر می‌کنند. من با یکی – دو بار فکر کردن در هفته برای خودم شهرتی دست و پا کردم.

۵٫      مرد خردمند سعی می‌کند خودش را با دنیا سازگار کند و مرد نابخرد اصرار دارد که دنیا را با خودش سازگار کند. بنابراین کلیه پیشرفت‌ها بستگی به تلاشهای مرد نابخرد دارد.

۶٫      ما از تجربه کردن می‌آموزیم که انسان هیچگاه از تجربه کردن چیزی نمی‌آموزد.

۷٫      اگر وقت کافی باشد هر چیزی برای هر کسی دیر یا زود اتفاق می‌افتد.

۸٫      اگر در موزه ملی آتش سوزی شود، کدام نقاشی را نجات خواهم داد؟ البته آن را که به در خروجی نزدیک‌تر است.

۹٫      تنها کسی که با من درست رفتار می‌کند خیاطم است که هر بار که مرا می‌بیند، اندازه‌های جدیدم را می‌گیرد؛ بقیه به همان اندازه قبلی چسبیده‌اند و توقع دارند من خودم را با آنها جور کنم.

۱۰٫  در زندگی دو تراژدی وجود دارد: اینکه به آنچه قلبت می‌خواهد نرسی و اینکه برسی!

۱۱٫  انسانهای خوشبین و بدبین هردو برای جامعه مفید هستند، خوشبین هواپیما را اختراع می‌کند و بدبین چتر نجات!!

۱۲٫  وقتی چیزی خنده‌دار است با دقت در آن حقیقتی پنهان را جست و جو کنید!

به یاد شاعر شهر بارانی

 

وقتی جهان از ریشه ی جهنم

آدم از عدم

و سعی

از ریشه های یأس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده در حرف

کفتار رابه کفترتبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

مثل نان دل بست

نان را از هر طرف بخوانی نان است

تا حالا فکر کردی اگه مرگ مغزی بشی .خانوادت اجازه اهدا عضو می دن یا نه !نه جدی

من دو روز بود تو فکرش بودم .آخرش رفتم سایت اهدا ثبت نام کردم .

نکات مثتش به نظر من این بود :

برای آینده زندگیم خودم تصمیم گرفتم

یه نفر دیگه رو زندگی دو باره دادم

از جر معنوی اون برخوردار شدم

اینکه  یه نفر همیشه به یادم خواهد یود

البته اگه مرگ مغزی بشم

حسینیه بیدگل

حسینیه ی توی ده بیدگل در مرکز بیدگل قرار دارد . قبل از تخریب و بازسازی مجّدد ، همان حال و هوای نفس تازه کنِ حسینیه های کویری را داشت. یک فضای بیرونی و یکی اندرونی .

 اوّلی بدون سقف . امّا باغرفه های مختّص زنان ودختران ، ولی دارای معبری که دوطرف محل را به هم وصل می کرد.اندرونی امّا طبیعتا مسقّف بود . با غرفه و اعیان نشین و کنج و پسله که با چند پّله به بیرونی مرتبط می شد.

فضاهای اطراف این حسینیه نیز با بازارها و حمام و مسجد و میدانی به نام میدان سنگ  و آب انبار و کوچه های سنگفرش و چند کارخانه ی پارچه بافی و خانواده هایی که ساکنانش در سفره هایشان یا« نون سیر » موجود بود ، یا اگر هم نبود  ، قناعت به فراوانی یافت می شد.

بعضی از سروران ،چون مهندس امینیان و مهندس فرزانگان و دوستانی که در سال های اخیر با مقوله ی«  میراث فرهنگی » سر و کاری پیدا کرده اند ، صحبت هایی پراکنده ، مکتوب یا غیر مکتوب در گوشه و کنار دارند که رویت آن صحبت ها ( اگر یافتید) خالی از لذت نیست .

حسینیه ی توی ده امّا به ضرورت زمان باید تخریب و باز سازی می شد. من در باب ضرورت یا عدم ضرورت این همه پیچ وتاب در خیابان تازه احداث شده ی واصف بیدگل که بعید است تا سالیان سال ، در و دیوار این خیابان ، از آب و رنگ روشنی برخوردار شود ، سخنی نمی گویم.

ولی ای کاش اگر قرار بود این خیابان یاد آور ویرانه های دوران جنگ در شهرهای مهران و سوسنگرد و دزفول و آبادان و اهواز و خرّ مشهر باشد ، هیچ گاه بافت  خوش صفا و بومی دوسه محّله ی مرکزی بیدگل دوست داشتنی ما زیر تیغ بولدوزر نمی رفت و آن خانه های  خشت وگلیِ دالون دار  و هشتی دار و ایوان دار و پشت خانه دار و پشکم دارو قنات دار  و با حجب و حیا و پدر و مادر دار ما ، سرجایشان باقی می ماند و یک نسل دیگربعداز ما ، د ر آن نفس می کشید. 

امروز اگر شما یک مهمان غریبه داشته باشید ، رویتان نمی شود با او از خیابان واصف بگذرید.

ولی خدا خیر بدهد به بانیان امروز حسینیه ی توی ده که به رغم تخریب و از دست رفتن فضای بیرونی این حسینیه ، برای باز سازی فضای درونی ، هنر و هّمت  به خرج دادند تا با احداث سقف گنبدی و تعبیه ی غرفه های بالا خانه ایی ، یاد آور نوحه خوانی های مرحوم واصف بیدگلی ( شاعر درگذشته در سنه ی 1336 هجری شمسی )  در محّرم های نیمه ی اول قرن حاضر باشند.    

تولیّت و بابایی حسینیه ی توی ده ، امروز دست کیست ، من بی اطّلاعم . ولی خدا رحمت کند مرحوم آقارضا صابری را . مرد با تشخّصی بود . از خانواده ی برومندی بود ، بچهّ های با تربیتی برای جامعه تربیت کرد و اینکه بسیار منّزه و نیکو سیرت بود. در دوران بچه گی ما ،ایشان بابایی این حسینیه را عهده دار بود.

من به یا د ندارم در عمرم پیراهنی جز به رنگ سفید با یقه ی آهاری و اتو خورده  و تمیز ، بر تن او دیده باشم . رنگ چهره اش به سرخی می گرایید  با چشم هایی نیمه سبز ، که به اشرافیتش می افزود.

در زمستان ها موقع محرم پالتویی سیاهرنگ و پشمی به تن می کرد و کلاهی که معروف بود به کلاه « شیر و شکری » به سر می گذاشت. ( شبیه به همین کلاهی که حامند کرزای رییس جمهور افغنستان به سر می گذارد. و با همین لباس در آستانه ی حسینیه می ایستاد و به هیأت سینه و زنجیر بیدگل  ، خوش آمد می گفت .

 گمانم براین است که رو ضه خوانی های محرم توی ده بر خلاف همه ی محال بیدگل که در شب بر گزلر می شد ، در بعداز ظهر صورت می پذیرفت.

     مرحوم واصف نیز از همین خاندان ( صابری / صدیقیان / فرزانگان ) یا وابسته ی نزدیک به آنها بود .  مجموعه اشعار واصف یکبار حدود ده / پانزده سال قبل جمع آوری  و چاپ شده است . در زمان خود ، کار زحمت داری بود . ولی اگر این کتاب یک بار دیگر مورد تجید نظر و چاپ بهتری قرار نگیرد ، هم به واصف ظلم شده خواهد بود هم به اقوام او و هم به تاریخ و هویّت و فرهنگ بیدگل.

آخرین متدهای نفوذ دانشجو به دل استاد

این جفنگیات مرسوم که در برگه ی امتحان مینویسند و از بیماری مادر تا اینکه اگر این درس را نمره نیاورم مشروط میشوم و ... هم خیلی خز شده و هم حتی یک بچه ی 5 ساله باور نمیکند؛ چه برسد به یک دکتر! کمی نوآوری و خلاقیت داشته باشید.

 

به جای تقلب از این روش ها بهره برید و بالای 18 بگیرید.

جناب استاد به اندازه ی کافی خودش مشکلات و بدبختی دارد، دیگر نیاز نیست شما با آن خط زیبای منحصر به فردتان یک صفحه ی آچار برایش از مشکلاتتان بگویید. حالا باز ای کاش فقط یک نفر چنین خزعبلاتی می نوشت. یکهو می بینی از 30 نفر دانشجو، بیست و هشت نفر عینا نوشته اند که اگر این درس را نمره نگیریم مشروطیم و مادرمان مریض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار این مشکلات را هم از روی دیگری تقلب کرده اند.

در این بخش به ذکر خاطراتی از فعالیت های پربار خود در این زمینه می پردازم.

روشی پلید

یک درس ساده ای بود که من بنا به دلایلی نتوانسته بودم اصلا این درس را بخوانم و با ذهن کاملا خالی سر جلسه امتحان رفتم. نیم ساعتی نشستم و دیدم هیچ کدام از این سوالات حتی برایم آشنا هم نیست. یک جمله در پایان برگه نوشتم و برگه را تحویل دادم:

"در اعتراض به تقلب گسترده ای که سر جلسه امتحان از سوی دیگر دانشجویان شاهد بودم از دادن این امتحان خودداری کرده و نمره صفر را به بیست با تقلب ترجیح میدهم."

نمره الف کلاس را گرفتم! خدایا مرا ببخش.

صم بکم عمى فهم لایعقلون

درس معارف بود. می دانستم موضوع درس چیست و مباحثش در چه زمینه ای است (با عرض خسته نباشید به خودم) اما جزئیات مطالب و محتوای درس را نمی دانستم. سوالات توزیع شد و باز هم دیدم سوالات کمی برایم ناآشناست. از مغرب و مشرق و زمین و زمان نوشتم. هر آنچه از کتاب دینی کلاس اول ابتدایی، آقای واسعی گفته بود که مثلا چگونه مواد غذایی در بدن مادر تبدیل به شیر می شود تا برهان نظم و علیت که در دبیرستان خوانده بودم. اما نقطه طلایی برگه این جمله بود:

"جناب استاد برای من کاری نداشت که عین محتوای کتاب را برایتان کپی کنم اما شما با روش زیبای تدریس خود به ما یاد دادید که چگونه تنها به منابع اکتفانکنیم. گفتید در دین عقل هم سهیم است و نباید «صم بکم عمى فهم لایعقلون» بود. پس من ترجیح دادم مفهوم را بفهمم ولی کپی نکنم بلکه از دانسته های خود بنویسم".

بیست گرفتم! خدایا مرا ببخش

یک بایک برابر نیست.

معلم پای تخته درس می داد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.
ولی آخر کلاسی‌ها
لواشک بین خود تقسیم می‌کردند؛
وان یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می‌زد.

برای اینکه بیخود های و هو می‌کرد و با آن شور بی‌پایان،
تساوی‌های جبری را نشان می داد.

با خطی ناخوانا بر روی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود،
تساوی را چنین بنوشت:

«یک با یک برابر است...»

از میانِ جمع شاگردان یکی بر خاست،
همشه یک نفر باید بپاخیزد؛
به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است!

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند.

و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود...

و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود،
آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه صورت نقره‌گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود؟
و آن سیه‌چرده که می‌نالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو می‌شد.

حال می‌پرسم:
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟

یا چه کس دیوار چین‌ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود،
پس که پشتش زیر بار فقر خم می گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با یک برابر بود،
پس چه کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:

«یک با یک برابر نیست...»

جبران خلیل جبران سخن میگوید..

۱ یک مرد تا زمانی که صحبت‌هایش را انکار نکنید حرفی نمی‌زند!

۲٫      روش جوک گفتن من این است که واقعیت را بگویم. واقعیت خنده‌دارترین لطیفه دنیا است.

۳٫      وقتی که انسان بخواهد ببری را بکشد اسمش را ورزش می‌گذارد اما اگر ببر بخواهد او را بکشد اسمش درنده خویی است.

۴٫      عده کمی از مردم بیش از یک یا دو بار در سال فکر می‌کنند. من با یکی – دو بار فکر کردن در هفته برای خودم شهرتی دست و پا کردم.

۵٫      مرد خردمند سعی می‌کند خودش را با دنیا سازگار کند و مرد نابخرد اصرار دارد که دنیا را با خودش سازگار کند. بنابراین کلیه پیشرفت‌ها بستگی به تلاشهای مرد نابخرد دارد.

۶٫      ما از تجربه کردن می‌آموزیم که انسان هیچگاه از تجربه کردن چیزی نمی‌آموزد.

۷٫      اگر وقت کافی باشد هر چیزی برای هر کسی دیر یا زود اتفاق می‌افتد.

۸٫      اگر در موزه ملی آتش سوزی شود، کدام نقاشی را نجات خواهم داد؟ البته آن را که به در خروجی نزدیک‌تر است.

۹٫      تنها کسی که با من درست رفتار می‌کند خیاطم است که هر بار که مرا می‌بیند، اندازه‌های جدیدم را می‌گیرد؛ بقیه به همان اندازه قبلی چسبیده‌اند و توقع دارند من خودم را با آنها جور کنم.

۱۰٫  در زندگی دو تراژدی وجود دارد: اینکه به آنچه قلبت می‌خواهد نرسی و اینکه برسی!

۱۱٫  انسانهای خوشبین و بدبین هردو برای جامعه مفید هستند، خوشبین هواپیما را اختراع می‌کند و بدبین چتر نجات!!

۱۲٫  وقتی چیزی خنده‌دار است با دقت در آن حقیقتی پنهان را جست و جو کنید!

         آران و بیدگل از لحاظ امکانات فرهنگی اوضاع و احوال به سامانی ندارد و آنچه هست به عدالت تقسیم نشده است. برای نمونه اداره ی ارشاد 20 کانون در شهر تاسیس کرده که سهم ناحیه 1 شهرداری 16 کانون و سهم ناحیه ی 2 شهرداری 4 کانون است. همچنین بسیج 3 کانون فرهنگی دارد که هر 3 کانون در ناحیه ی یک است.

 هنگامی که با برخی از اهالی فرهنگ مانند شاعران ، نویسندگان ، علاقمندان تئاتر و سینما ، روزنامه نگاران ،فعالان هنرهای تجسمی و مسئولان کانونهای فرهنگی صحبت می کنی از تبعیضهایی که در ده ساله ی اخیر در حوزه ی فرهنگ نهادینه شده شکوه می کنند. ای کاش اگر شیعه و مسلمان بودن را فراموش می کنیم آدم بودن فراموش نشود.

 در نقشه ی بالا محل کانونهای فرهنگی شهر نشان داده شده است.

 

نوشه :ویلاگ در حوالی کویر

حرف دل ما هم همین است

نمایشگاه کتاب

 

کتب آموزشی-تست

تخفیف ۲۰الی ۵۰ درصد

از ۲۵ مهر ماه تا پایان هفته کتاب

کانون فرهنگی تربیتی شهید بنی طبا

روح ِ باغ سبز نیست.
می شِنوی!
سکوت
زیر پایت نجوا
میکند.
راز نیست که ندانی
کلام ساده ایست
" تشنه گی ".
و تو آرام
در سایه
آرمیده ای
و نمی دانی
باغ ِ سوختهِ
سایبان ندارد.