وقتی روشنفکری سرگرمی می شود...

روزی مردی داخل چاله افتاد و بسیار دردش آمد....

یک روحانی او را دید و گفت:حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار درمورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت:این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند،در واقیعت درد وجود ندارد!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند،پیدا کند!

یک تقویت کننده ی فکر او را نصیحت کرد که:خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت:ممکن بود یکی از پاهایت را بشکنی!!!

سپس فرد بی سوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

چند نمونه فراموش نشدنی باعث تغيير نگرش پزشكان و روانشناسان شد.


می‌گويند شخصی سر کلاس رياضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بيدار شد، باعجله دو مسأله را که روی تخته سياه نوشته بود يادداشت کرد. و به خيال اينکه استاد آنها را بعنوان تکليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل آنها فکر کرد.

هيچ يک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت. سرانجام يکی را حل کرد و به کلاس آورد.استاد به کلی مبهوت شد، زيرا آنها را بعنوان دو نمونه از مسائل غيرقابل حل رياضی داده بود.

اگر اين دانشجو اين موضوع را می‌دانست احتمالاً آن را حل نمی‌کرد، ولی چون به خود تلقين نکرده بود که مسأله غيرقابل حل است و بلکه برعکس فکر می‌کرد بايد حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله يافت. برای آن کس که ایمان دارد ناممکن وجود ندارد…

 

چند نمونه فراموش نشدنی باعث تغيير نگرش پزشكان و روانشناسان شد.

 

يك زندانی كه قصد فرار داشت به طور مخفيانه خود را در يكي از اتاقك‌های قطار جا داده بود و بعد از حركت فهميده بود كه در يخچال قطار قرار دارد. زنداني مطمئن بود كه در طي چندين ساعتي كه در يخچال قرار دارد منجمد خواهد شد و دقيقاً اينطور هم شد.

بعد از رسيدن به مقصد مشاهده شد كه زنداني يخ زده، در حالی كه يخچال قطار خاموش بوده است، اين نشان می‌دهد كه شخص زندانی به خود تلقين كرده كه منجمد خواهد شد و اين تلقين براي او حكم يك تصوير ذهني مطابق با افكار او داشته و همين باعث شده كه سلول‌هاي بدن وی واقعاً سرما را حس كرده و كم‌كم منجمد شود.

 

نمونه ديگر آزمايشي بود كه به پيشنهاد يكي از روانشناسان بر روي دو تن از مجرمين محكوم به اعدام انجام شد.

آزمايش به اين صورت بود كه مجرم اول را با چشماني بسته در حضور مجرم دوم با بريدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند. در اين هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونريزي شديد بود.سپس چشمان نفر دوم را نيز بستند و اين بار شاهرگ دست وي را فقط با تيغه اي خط كشيدند و در اين حين كيسه آب گرم نيز بالاي دست وي شروع به ريختن مي‌كرد، اين در حالي بود كه دست او به هيچ وجه زخمي نشده بود. اما شاهدان يعني پزشكان و روانشناسان با كمال ناباوري ديدند كه مجرم دوم نيز پس از چند دقيقه جان خود را از دست داد، چرا كه او مطمئن بود كه شاهرگ دستش به مانند نفر اول بريده شده و خونريزي مي‌كند. ريخته شدن خون را نيز بر روي دست خود حس مي كرده است. در واقع تصوير ذهني او چنين بوده كه تا چند لحظه ديگر به مانند نفر اول هلاك مي‌شود و همين طور هم شد.

اين نشان مي‌دهد كه دستگاه عصبي ما با توجه به آنچه فكر مي‌كنيم يا خيال مي‌كنيم كه حقيقت دارد واكنش نشان می‌دهد. دستگاه عصبي ما تجربه خيالي را از تجربه واقعي تميز نمي‌دهد. در هر دو مورد با توجه به اطلاعاتي كه از ناحيه مغز در اختيار او قرار مي‌گيرد واكنش نشان مي‌دهد.

اين يكي از قوانين اوليه و اصولي ذهن است. در واقع اينطوري ساخته شده‌ايم. لحظه‌به‌لحظه مواظب گفته‌ها، فکرها و حرفای دلمون باشیم. مواظب باشیم که به خودمون چی می‌گیم، هیچ وقت نگیم که چرا زندگی من اینجوریه… چون همش دست خودمونه و این ما هستیم که زندگی خودمون رو به ویرانه و کلبه‌ای خرابه، یا به قصری باشکوه و شاهکاری بی‌نظیر تبدیل می‌کنیم.

همایش...

فعالیت بچه ها قبل از برگزاری همایش.خداییش خیلی زحمت کشیدن،دم همشون گرم.

بدون شرح ....

سخنرانی آقای علیرضا جندقیان

سخنرانی دکتر صباغیان

شعرخوانی مصطفی مهیمنی(طبای بیدگلی)

عمو ماشال و زبان دهی

داستان خوانی توسط خانم مسیبی(مجری همایش)

سخنرانی استاد سقایی

تقدیر و تجلیل از معلمان دلسوز و فعالان فرهنگی

اینم یه عکس یادگاری و پایان همایش


درکل شب خوبی بود و همایش هم خیلی خوب برگزار شد و در پایان از تمامی کسانی که همکاری کردند تا همایش هرچه بهتر و باشکو تر برگزار بشه،تشکر میکنیم.

درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه

 

زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.

دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:

«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.»

درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»

داستان پیرمرد بازنشسته و مزاحمت بچه های مدرسه


یك پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیكی یك دبیرستان خرید. یكی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این كه مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی كلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی كه بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی كه در خیابان افتاده بود را شوت می كردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این كار هر روز تكرار می شد و آسایش پیرمرد كاملاً مختل شده بود. این بود كه تصمیم گرفت كاری بكند.

 

روز بعد كه مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این كه می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همین كار را می كردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بكنید. من روزی هزار تومان به هر كدام از شما می دهم كه بیائید اینجا و همین كارها را بكنید.»

 

بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی توانم روزی صد تومان بیشتر به شما بدهم. از نظر شما اشكالی ندارد؟

 

بچه ها گفتند: «صد تومان؟ اگر فكر می كنی ما به خاطر روزی فقط صد تومان حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگر را شوت كنیم، كورخواندی. ما نیستیم.»

 

و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.

نامه ای به ریاست محترم تبلیغات اسلامی

به ریاست محترم اداره ی تبلیغات اسلامی

با سلام و احترام

قبل از هرچیزی از تلاشهای شما در جهت عزاداری مناسب  و در شان یک انسان تشکر میکنیم!

نه مقدمه چینی بلدم و نه حوصله مقدمه چینی دارم،بنابراین سریع میروم سراغ اصل مطلب.

جناب آقای مجیدی تبار واقعا عزاداریهای ما به کدام سو می روند!؟

واقعا به چه اهدافی عزاداری می کنیم!؟

واقعا این گونه از عزاداریها حسین(ع) را به معرفی می کنند!؟
واقعا این گونه از عزاداری از کجا امده!؟

واقعا وظایف شما چیست!؟

جناب آقای مجیدی تبار نزدیک به 5سال است که در این شهر در جهت عزاداری مناسب تلاش  می کنید،آیا فایده ای هم داشته است!؟فکر میکنم اگر 50سال هم که باشید فایده ای نداشته باشد،نه تنها شما بلکه هرکس دیگه ای هم که باشد فایده ای ندارد.پس بیایید صادقانه به مردم دروغ نگوییم!بیایید شعار ندهیم!

بگذریم!وبرویم سراغ عزاداریهای امسال.

اقای مجیدی تبار هییت ها علامت برداشتن یا نه؟راستی امتیاز منفی تاثیری داشت؟راستی امسال غیر از علامت چیزی شبیه به علامت بود که چراغهایی به آن نصب شده بود، به آنها هم امتیاز منفی تعلق می گیرد!؟ نمیدانم سال بعد چه وسیله ی تازه ای به راه خواهند انداخت و نمیدانم به انها هم امتیاز منفی تعلق خواهد گرفت یا نه.راستی داشتم فراموش می کردم، ظهر عاشورا به دعوت یکی از دوستانم رفتم حسینیه ی(....) بعداز اینکه نتوانستم قانعش کنم که این شیوه عزاداری درست نیست،در آخر صحبتش یه جمله گفت و منم دیگه نتوانستم چیزی بگم.گفت :"قمه هم فلان روز میزنیم،اگه خواسنی بیا.بعد ادامه داد برای امام حسین هرکاری باشه باید کرد."

نه اینکه حرف منطقی زده یاشد نه،من از این حرفش مات و مبهوت  ماندم و از دوچیز تعجب کردم:1-برای امام حسین باید هرکاری کرد.2-مگه تو آران و بیدگل هم قمه زنی جا افتاده.

البته به این جمله هم فکر میکردم:نکنه برای این کار هم امتیاز منفی در نظر گرفته اید.

واقعا کسی نیست این مردم گمراه را هدایت کند؟ البته ناگفته نماند شاید اینگونه هدایت میشوند!!

واقعا جای تاسف دارد،به جای اینکه بیاییم حسین(ع) را بشناسیم و راه این بزرگوار را ادامه دهیم به فرعیات مصنوعی توجه کرده ایم و البته بیشتر تخریبش کرده ایم.

بیایید کمی هم که شده است پیش خودمان فکر کنیم بین بود و نبود این اداره چه فرقی دارد.برای یک بار هم که شده است بیایید با خودمان واقعا صادق باشیم.فقط یک بار

 

                                                                     والسلام و باتشکر