ی خاطره ...
بچه روستا بودم و تا قبل از آمدن به دانشگاه، بیش از چند بار پای خود را از شهرمان بیرون نگذاشته بودم. سال ۱۳۸۲ پسر عمویم دانشگاه تهران قبول شد و من پشت کنکوری بودم. پسر عمویم هنگام مرخصی به خانه میآمد و برایم از شهر و دانشگاه میگفت و از آزاد بودن فضای دانشگاه، راحت بودن دختران، طرز پوشش آنها و … برایم تعریف کرده بود خلاصه کلی از وضعیت دانشگاه برایم تعریف کرد ومغز ما را بکلی شستشو داد، من هم بسیار دوست داشتم تا دانشگاه قبول شوم و این فضای آزاد و به اصطلاح خودمان لارج را تجربه کنم.
بالاخره با تلاش فراوان در سال ۱۳۸۳ دانشگاه اصفهان قبول شدم و پا به این دانشگاه گذاشتم. روزهای اول بسیار گیج و منگ بودم و مثل بچههای مظلوم سرم را پایین انداخته و به کلاس میرفتم و میآمدم. آذر ماه بود که یک روز ساعت ۱۰ صبح به کتابخانه آزادگان کنار دانشکدة اقتصاد رفتم. کاملا جوگیر شده بودم و میخواستم یک کتاب بگیرم و حسابی درس بخوانم تا فرصتهای زندگیم را از دست ندهم. یک کتاب گرفتم و از پلهها بالا رفتم و وارد سالن مطالعه شدم و به وسط سالن رفته و روی میز نشستم و شروع به مطالعه کردم.
بعد از چند دقیقه زیرچشمی نگاهی به اطراف انداختم و دیدم تمام افراد حاضر در سالن مطالعه دختر هستند ولی فضا بسیار برایم جالب بود. یکی روسری و مقنعه نداشت، یکی پایش را روی میز انداخته بود و یکی داشت زیر لب میخندید و …. در دل خودم گفتم عجب فضای باز و آزادی. پسر عمویم راست میگفت که دانشگاه فضای آزادی دارد. در همین حال و هوا بودم که دختری بالای سرم آمد و گفت که آقا ببخشید شما وارد سالن مطالعه خواهران شدید. با شنیدن این جمله مثل رنگین کمان هفت رنگ عوض کردم و خیس عرق شدم. به قدری خجالت کشیدم که نزدیک بود آب شوم. همه داشتند زیر لب و یواشکی به من میخندیدند. با همان رنگ پریده و عرق شرم وسایلم را برداشتم و سرم را پایین انداخته و به سمت در خروجی رفتم، چنان خجالت کشیده بودم که اصلاً حواسم به مسیر جلویم نبود. در سالن مطالعه کمی از سطح زمین بالا آمده بود و حالت برآمدگی داشت و من حواسم به این قضیه نبود. به محض رسیدن به در، ناگهان پایم به در گیر کرد و با کله به زمین خوردم. با این اتفاق سالن مطالعه مثل بمب از خنده ترکید و من دیگر نمیتوانستم خودم را جمع و جور کنم و فقط به دخترها نگاه میکردم که هار هار به من می خندیدند و من آن وقت بود که متوجه شدم چقدر آدم ساده لوح و سر به هوایی هستم. شاید باورتان نشود ۴ سال لیسانس و ۳ سال فوق لیسانس روی هم رفته به مدت هفت سال دیگر سمت کتابخانه آزدگان پیدایم نشد و این بهترین و بامزه ترین خاطره دانشگاهم بود.
این موسسه توسط جمعی از دانشجویان فارغ التحصیل از دبیرستان های شهیدخدمتی و ابریشم چی تاسیس و دارای مجوز رسمی از فرمانداری می باشد.از کلیه کسانی که می توانند در مسیر اهداف این موسسه گام بردارند دعوت به عمل می آید.برای آشنای به اهداف به بخش اعضای انجمن مراجعه شود .