چند دقیقه با...
محمد علی اسلامی ندوشن
درنگی بر کتاب «روزها»
با انتشار جلد چهارم «روزها» ورق این کتاب بسته می شود، و اگر حرف دیگری بود به صورت «یادداشت» هائی خواهد آمد. از این رو نابجا نخواهد بود که این چند خط را به عنوان «ختم کلام» بر این کتاب بیفزایم.
پنجاه سالی که «روزها» را دربرمی گیرد، سالهائی پرماجرا و عبرت آموز بود. بطور کلّی از مشروطه به این سو، می توان گفت که ایران دستخوش ولوله ای خاموش بوده است. هم دلزده از وضع موجود و هم ا
با انتشار جلد چهارم «روزها» ورق این کتاب بسته می شود، و اگر حرف دیگری بود به صورت «یادداشت» هائی خواهد آمد. از این رو نابجا نخواهد بود که این چند خط را به عنوان «ختم کلام» بر این کتاب بیفزایم.
پنجاه سالی که «روزها» را دربرمی گیرد، سالهائی پرماجرا و عبرت آموز بود. بطور کلّی از مشروطه به این سو، می توان گفت که ایران دستخوش ولوله ای خاموش بوده است. هم دلزده از وضع موجود و هم ا
میدوار به فردای بهتر.
این غزل حافظ تا حدّی بیانگر حال اوست:
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبۀ اَحزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل غمدیده حالش به شود دل به مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
واقعیّت آن است که ایران کهنسال در برخورد با عصر تجدّد، هنوز درست نمی داند که به چه سوئی باید روان گردد.
جلد اوّل «روزها» زندگی در یک روستای دورافتاده را بازگو می کند، نه چندان متفاوت با دوران هخامنشی. مردم رودر رو با طبیعت خالص به سر می برند. روشنی و تاریکی با طلوع و غروب آفتاب است، بیابان و باران و جوی آب.....
و این آب چنان گرانبهاست که اگر می بایست پرستش تازه ای به کار آید مردمش آب پرست می شدند.
انس و آمیختگی با گوسفند است و مرغ و خروس و چارپا... و آرزو در همان حدّ به دست آوردن لقمۀ نانی است. بهترین دوران آن است که امنیّتی باشد و باران برکت بخش و قطعه زمینی که بشود از آن نانی به دست آورد، یک اجاق گرم در زمستان و سایۀ درختی در تابستان.... بلندپروازیهای روستائی در همین حدّ خلاصه می شد.
انسان یک بار مریض می شود و یک بار می میرد. بنای کار بر توکّل است و قناعت و همین اندازه باید شکر گزار بود.
من در چنین روستائی زاده شدم و سالهای کودکی را در آن گذراندم. امّا در چهارده سالگی، دست روزگار به زندگی دیگرم انداخت.
جلد دوم و سوم روزها با دوران متفاوتی روبروست. نخست عصر فروبستۀ رضاشاهی است. در این دوره آزادی نیست، ولی در عوض امنیّت برقرار است. گردنکشان رام شده اند، و مردم در خانه هایشان آسوده تر می خوابند فضای امن، هر کسی را به جای خود نشانیده. اگر زبان و قلم در قید است، استعدادها راه های دیگری برای ابراز وجود می یابند. تحقیق ادبی و تاریخ نویسی به طرز علمی رواج می یابد. فرهنگستان و دانشگاه ایجاد می شود، و «میهن» مفهوم تازه ای پیدا می کند. هنوز برآورد درستی از دورۀ رضاشاهی صورت نگرفته است که سودوزیانش در چه بود.
از آنجا که هر عمل عکس العملی دارد. پس از رفتن وی یک دوران رهامندی قلم ها روی می نماید، و این تا حدّی به افراط کشیده می شود. پیشرفت سریع حزب توده است و واقعۀ آذربایجان و کردستان.
تبلیغ حزب توده چنان خریداری دارد که چپ روی جزو آئین روشنفکری می شود. نشانۀ سرزنده بودن در نزد هر جوان آن است که به هوا داری از حزب توده شناخته گردد.
از سوی دیگر سرخوردگی از وضع موجود و رکود هزار ساله به گونه ای است که افراد صاحب نامی چون بهار، نیما و صادق هدایت، نیز گوشۀ چشمی به چپ نشان می دهند.
نهضت ملّی شدن نفت امیدهای تازه ای برمی انگیزد، امّا بیش از دوران کوتاهی نمی پاید.
ملّت ایران می رود تا لب آب و تشنه باز می گردد. کودتای 28 مرداد یک اتّفاق شوم در تاریخ ایران می شود. نه تنها شکست سیاسی، بلکه یک شکست فرهنگی و روانی نیز با خود دارد.
ایرانی در نهضت ملّی شدن نفت، خواسته بود سرزندگی خود را بیازماید و از نفوذ خارجی رهائی یابد، ولی مجازات شد، تا مبادا نمونه گردد. با این حال، او از سرمشق دادن باز نایستاده، و خیزش هائی که هم اکنون جهان سوم را دربرگرفته، سنگ اوّل بنایش از اوست. دنیا آرام نمی گیرد،می افتد و برمی خیزد، تا به مطالبات مشروع خود دست یابد.
طالع اگر مدد کند، دامنش آورم به کف
گر بکَشم، زهی طرب، ور بکُشد زهی شرف «حافظ»
سالها گذشت و «روزها» به جلد چهارم رسید. این مجلّد از جریان دیگری حکایت دارد. مردم ده چشمشان به روی زندگی دیگری باز شده است. برق و تلفن دارند. با اتومبیل رفت و آمد می کنند. با رادیو و تلویزیون از اخبار جهان مطّلع می شوند. آنچه در گذشته در حکم معجزه بود، اکنون در برابر چشم است. اینک اگر پرسیده شود کدام یک از این دو نوع زندگی، به مزاج آنها سازگارتر است؟ به احتمال زیاد گفته خواهد شد: نوع دوم. با این حال، موضوع، جای تأمّل دارد. زیرا، سؤال دیگری به دهن می رسد و آن این است: چه داده شده و چه گرفته شده؟
زندگی گذشته با بی فردائی و چکنم و چکنم همراه بود. زندگی امروز با بیش طلبی و دلهره. خود را به آب و آتش زدن، خبرهائی که از ده می رسد، حاکی از آن است که اکثر جوانها، روستا را ترک گفته و پراکنده شده اند، کوچ به کویت یا کرج یا جیرفت.....
آن زمان در کوچه های تنگ و خاک آلود احساس می کردند که در کاشانۀ خوداند. سراسر جهان خلاصه می شد در همان روستا.
اکنون ساندویچ می خورند، و احیاناً پیکان می رانند، ولی باید غریب زندگی کنند. ریشه کن شده، رو در رو با قیافه های عبوس ناشناس. در محیطی سرد، دود و دم، شتابزدگی. به جای بوی آشنای هیزم، بوی گازوئیل. برخورد با گذرندگانی که به هم سلام نمی کنند.... با هم بیگانه اند.
چنانکه می بینیم چیزی گرفته شده و چیزی داده شده.
جلد چهارم «روزها» دورانی را پشت سر گذارده که ناظر به چه بسیار عزت و ذلّت و افت و خیزها بوده، و همانگونه در انتظار شگفتی های بعدی است. حافظ فرمود: هر کسی آن درود عاقبت کار کشت!
* * *
چون حرف از «روزها» در میان است، چند کلمۀ دیگر هم دربارۀ خود بگویم. من در دورانی زیستم که می بایست بر راه لغزانی قدم برداشت. دستگاه های حکومت گر را قبول نداشتم، و با خود عهد کرده بودم که نه با قلم، نه با قدم، کاری نکنم که بمنزلۀ همکاری یا تأیید باشد. از زمانی که خود را شناختم و وارد زندگی اجتماعی شدم، بگیریم از بیست و پنج سالگی، نسبت به مسائل اجتماعی کنجکاو گشتم. هیچ وقت وارد سیاست عملی یا اجتماع سیاسی نگردیدم، ولی مسائل اجتماعی را دنبال می کردم. گرچه به چپ آزاد بی علاقه نبودم، راه سلامت را برای ایران راه میانه می دانستم. همیشه به توازن و اعتدال عقیده داشته ام. به مجامع مختلف سر می زدم، ولی ربودۀ مرام خاصّی نشدم. از همان آغاز ورود به اجتماع، جهان بینی خود را مشخّص کردم که همان هم کم و بیش در سراسر زندگیم ادامه یافت. در سال 1328 ، بیست و چهار ساله بودم که پایان نامۀ خود را در دانشکدۀ حقوق دانشگاه تهران برای لیسانس تهیّه کردم، و آن ترجمۀ رساله ای بود به زبان انگلیسی، از توماس مان، نویسندۀ آلمانی به نام «پیروزی آیندۀ دموکراسی» که به صورت یک سخنرانی در امریکا ایراد گردیده بود.
خوشوقت بودم و به فال نیک گرفتم که اولین نوشته ای که از من انتشار می یافت، نام دموکراسی بر خود داشت.
بر ترجمۀ این رساله « مؤخّره» ای قرار دادم، که در آن مشی فکریم ترسیم شد، و این اوّلین مقاله ای بود که می نوشتم. طیّ این پنجاه سال همیشه لحن هشداردهنده نسبت به وضع ادارۀ کشور داشته ام. پیش بینی می کردم و می گفتم که این طرز قابل دوام نیست، و دیدیم که نبود. البتّه با زبان کنایه که در عین حال از صراحت چیزی کم نداشت. گفتن اینها، حتّی با بیان آرام هم خالی از دردسر نبود و بارها به من تذکّرهای تند داده شد که لحن تهدید داشت، ولی نمی توانستم نگویم. آن را وظیفۀ انسانی خود می دانستم. اگر به سکوت می گذراندم، زندگی خود را بی معنا می دیدم.
اگر از ایران به دفعات حرف زده ام، برای آن بود که او برای من بیشتر از یک پهنۀ خاک معنی دار بود. گورگاه یک قافله بود که طیّ هزاران سال آمده و آرزوها و امیدها و غم و شادیهای خود را به خاک سپرده و رفته بودند. گورگاه کام ها و ناکامیها. همیشه به نظرم چنین آمده که ایران کشور خاصّی است، با سرنوشتی متفاوت از سرزمین های دیگر و با عیب ها و حسن های خاصّ خود، زیرا در نقطه ماجرا آفرینی از جهان قرار دارد.
کشور بودی است آباد و پر نعمت و از این رو در معرض تهاجم. بر اثر این احوال، بار سنگینی از تاریخ و حوادث بر پشت دارد.
در دورانی که من زندگی کردم، کسی که می خواست منش انسانی خود را حفظ کند، زندگی کردن برایش آسان نبود. حکومت ها تنها به این شرط راه را در برابر استعدادها باز می گذاردند که در خدمت آنان قرار گیرند. کسی که با این شرط ناسازگار بود، در تنگنا قرار می گرفت.
من از همان آغاز به این معنا پی بردم و کوشیدم که برخود تکیه کنم؛ خود را دریابم. این است که به کناری نشستم و به قول سعدی «دنبالۀ کار خویش گرفتم.»
نتیجه اش این است که در برابر است؛ پنجاه جلد کتاب و صدها مقاله در زمینۀ اجتماعی و فرهنگی، به چهل کشور در سراسر جهان سفر کردم که اکثر این سفرها به دعوت نهادهای فرهنگی و دانشگاه ها صورت می گرفت. نزدیک به صد سخنرانی در مجامع فرهنگی ایران و خارج و کنفرانس های بین المللی داشتم.
با وسواس از شرکت در اجتماع هائی که بوی بهره وری رسمی از آنها می آمد، امتناع. ورزیدم
از این رو اکنون که به انتهای سفر زندگی نزدیک شده ام، چون روی خود را به عقب برمی گردانم، عملی نمی بینم که از آن پشیمان یا شرمنده باشم. نمی توانم بگویم که به همۀ آنچه در آرزویم بود رسیدم، ولی به بخشی از آنها دست یافتم. محیط ناسازگار به بیشتر از آن اجازه نداد.
مهم ترین دلبستگی من به قلمم بود. هرچه به دست آوردم. به اتکاء آن به دست آوردم. نه آنکه همۀ آنچه دلخواهم بود بر این قلم جاری کرده باشم،نه. امّا بسیاری از آنها را گفتم. اگر زبان من یکی از زبان های پرنفوذ جهان بود، عرصۀ عمل بسیار وسیع تری می یافتم. ولی این بدانمعنا نیست که قدر فارسی را نمی دانم. زبان فارسی بزرگترین ودیعه ای است که نصیب من شد. و از این بابت از بخت خود شکرگزارم.
وقتی قلم بود همۀ دلتنگی های خود را بر سر او می ریختم و آنگاه خود را سبک می دیدم. به مصداق این بیت مسعود سعد:
گیتی به درد و رنج مرا کشته بوداکر
پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای
با قلم در دست، احساس کمبودی در زندگی نمی کردم. هیچ مقام و پایگاهی مرا نربوده است. سعدی می گوید:
هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده ام
جز بر دو روی یا رموافق که در هم است
ولی اگر حسرتی می خوردم، برای آن بود که چرا نمی توانم آنچه را که در دل دارم، همۀ آن را بر قلم آورم.
این قلم اگر به من رضایت خاطر می داد برای آن بود که می خواستم ان را در راهی به کار اندازم که بوئی از انسانیّت از آن شنیده شود.
با خود می گفتم: چند صباحی میان دو عدم به تو فرصت داده شده است که در صحنۀ زندگی حضوریابی. بنابراین بر تو فرض است که خبری از آن باز آوری.
وقتی به پشت سرنگاه می کنم، انبوه خاطره مانند یک فوج چلچله ها بر سرم فرو میریزند. کسانی را که در زندگی شناختم، از کودکی تا به امروز، در کشورهای مختلف، بسیاری از آنان رخت به سرای دیگر کشیده اند، یا با عوارض پیری دست به گریبان اند. زیبایان آن زمان به کهولت گرائیده اند.
به اطراف که می نگرم، از هر سو مسندها را خالی می بینم. در میان آنان کسانی بودند که آوائی داشتند و اکنون به دیار خاموشان پیوسته اند. صدا در کوه زندگی می پیچد و می گوید:
«به گیتی نماند مگر مردمی!» «فردوسی»
اکنون که این چند خط را می نویسم، قطعۀ معروف ملک الشعراء بهار به یادم می آید:
افسوس که افسانه سرایان همه خفتند
اندوه که اندوه گساران همه رفتند
آن گَرد شتابنده که بر دامن صحراست
گوید چه نشینی که سواران همه رفتند
انسان در زندگی به مرحله ای می رسد که بسیاری از چیزها را از دست می دهد و در ازای آن یاد به دست می آورد. دنیای ضمیر به یک مرغزار خاطره ها بدل می گردد.
* * *
جلد نخست «روزها» در سال 1363 انتشار یافت که اکنون سی سالی از آن زمان می گذرد. تا آن تاریخ چندان رسم نبود که فردی که در مقام و موقعیّت سیاسی یا جریانهای فوق العاده ای نبوده، خاطره بر قلم آورد. ولی «روزها» این رسم را بر هم زد. از آن پس، کسان دیگر هم دست به قلم بردند. از این روست که طیّ این سالها سرگذشت نامه های متعدّد به بازار آمده است.
گفتن نشانۀ آگاه بودن به «هست» خود است و خاطره نویس پیش از آنکه برای دیگران حرف بزند، برای خود حرف می زند. دیگر بر عهدۀ خوانندگان است که چگونه آن را پذیرا شوند.
مهر 1391
محمّدعلی اسلامی ندوشن
این غزل حافظ تا حدّی بیانگر حال اوست:
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبۀ اَحزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل غمدیده حالش به شود دل به مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
واقعیّت آن است که ایران کهنسال در برخورد با عصر تجدّد، هنوز درست نمی داند که به چه سوئی باید روان گردد.
جلد اوّل «روزها» زندگی در یک روستای دورافتاده را بازگو می کند، نه چندان متفاوت با دوران هخامنشی. مردم رودر رو با طبیعت خالص به سر می برند. روشنی و تاریکی با طلوع و غروب آفتاب است، بیابان و باران و جوی آب.....
و این آب چنان گرانبهاست که اگر می بایست پرستش تازه ای به کار آید مردمش آب پرست می شدند.
انس و آمیختگی با گوسفند است و مرغ و خروس و چارپا... و آرزو در همان حدّ به دست آوردن لقمۀ نانی است. بهترین دوران آن است که امنیّتی باشد و باران برکت بخش و قطعه زمینی که بشود از آن نانی به دست آورد، یک اجاق گرم در زمستان و سایۀ درختی در تابستان.... بلندپروازیهای روستائی در همین حدّ خلاصه می شد.
انسان یک بار مریض می شود و یک بار می میرد. بنای کار بر توکّل است و قناعت و همین اندازه باید شکر گزار بود.
من در چنین روستائی زاده شدم و سالهای کودکی را در آن گذراندم. امّا در چهارده سالگی، دست روزگار به زندگی دیگرم انداخت.
جلد دوم و سوم روزها با دوران متفاوتی روبروست. نخست عصر فروبستۀ رضاشاهی است. در این دوره آزادی نیست، ولی در عوض امنیّت برقرار است. گردنکشان رام شده اند، و مردم در خانه هایشان آسوده تر می خوابند فضای امن، هر کسی را به جای خود نشانیده. اگر زبان و قلم در قید است، استعدادها راه های دیگری برای ابراز وجود می یابند. تحقیق ادبی و تاریخ نویسی به طرز علمی رواج می یابد. فرهنگستان و دانشگاه ایجاد می شود، و «میهن» مفهوم تازه ای پیدا می کند. هنوز برآورد درستی از دورۀ رضاشاهی صورت نگرفته است که سودوزیانش در چه بود.
از آنجا که هر عمل عکس العملی دارد. پس از رفتن وی یک دوران رهامندی قلم ها روی می نماید، و این تا حدّی به افراط کشیده می شود. پیشرفت سریع حزب توده است و واقعۀ آذربایجان و کردستان.
تبلیغ حزب توده چنان خریداری دارد که چپ روی جزو آئین روشنفکری می شود. نشانۀ سرزنده بودن در نزد هر جوان آن است که به هوا داری از حزب توده شناخته گردد.
از سوی دیگر سرخوردگی از وضع موجود و رکود هزار ساله به گونه ای است که افراد صاحب نامی چون بهار، نیما و صادق هدایت، نیز گوشۀ چشمی به چپ نشان می دهند.
نهضت ملّی شدن نفت امیدهای تازه ای برمی انگیزد، امّا بیش از دوران کوتاهی نمی پاید.
ملّت ایران می رود تا لب آب و تشنه باز می گردد. کودتای 28 مرداد یک اتّفاق شوم در تاریخ ایران می شود. نه تنها شکست سیاسی، بلکه یک شکست فرهنگی و روانی نیز با خود دارد.
ایرانی در نهضت ملّی شدن نفت، خواسته بود سرزندگی خود را بیازماید و از نفوذ خارجی رهائی یابد، ولی مجازات شد، تا مبادا نمونه گردد. با این حال، او از سرمشق دادن باز نایستاده، و خیزش هائی که هم اکنون جهان سوم را دربرگرفته، سنگ اوّل بنایش از اوست. دنیا آرام نمی گیرد،می افتد و برمی خیزد، تا به مطالبات مشروع خود دست یابد.
طالع اگر مدد کند، دامنش آورم به کف
گر بکَشم، زهی طرب، ور بکُشد زهی شرف «حافظ»
سالها گذشت و «روزها» به جلد چهارم رسید. این مجلّد از جریان دیگری حکایت دارد. مردم ده چشمشان به روی زندگی دیگری باز شده است. برق و تلفن دارند. با اتومبیل رفت و آمد می کنند. با رادیو و تلویزیون از اخبار جهان مطّلع می شوند. آنچه در گذشته در حکم معجزه بود، اکنون در برابر چشم است. اینک اگر پرسیده شود کدام یک از این دو نوع زندگی، به مزاج آنها سازگارتر است؟ به احتمال زیاد گفته خواهد شد: نوع دوم. با این حال، موضوع، جای تأمّل دارد. زیرا، سؤال دیگری به دهن می رسد و آن این است: چه داده شده و چه گرفته شده؟
زندگی گذشته با بی فردائی و چکنم و چکنم همراه بود. زندگی امروز با بیش طلبی و دلهره. خود را به آب و آتش زدن، خبرهائی که از ده می رسد، حاکی از آن است که اکثر جوانها، روستا را ترک گفته و پراکنده شده اند، کوچ به کویت یا کرج یا جیرفت.....
آن زمان در کوچه های تنگ و خاک آلود احساس می کردند که در کاشانۀ خوداند. سراسر جهان خلاصه می شد در همان روستا.
اکنون ساندویچ می خورند، و احیاناً پیکان می رانند، ولی باید غریب زندگی کنند. ریشه کن شده، رو در رو با قیافه های عبوس ناشناس. در محیطی سرد، دود و دم، شتابزدگی. به جای بوی آشنای هیزم، بوی گازوئیل. برخورد با گذرندگانی که به هم سلام نمی کنند.... با هم بیگانه اند.
چنانکه می بینیم چیزی گرفته شده و چیزی داده شده.
جلد چهارم «روزها» دورانی را پشت سر گذارده که ناظر به چه بسیار عزت و ذلّت و افت و خیزها بوده، و همانگونه در انتظار شگفتی های بعدی است. حافظ فرمود: هر کسی آن درود عاقبت کار کشت!
* * *
چون حرف از «روزها» در میان است، چند کلمۀ دیگر هم دربارۀ خود بگویم. من در دورانی زیستم که می بایست بر راه لغزانی قدم برداشت. دستگاه های حکومت گر را قبول نداشتم، و با خود عهد کرده بودم که نه با قلم، نه با قدم، کاری نکنم که بمنزلۀ همکاری یا تأیید باشد. از زمانی که خود را شناختم و وارد زندگی اجتماعی شدم، بگیریم از بیست و پنج سالگی، نسبت به مسائل اجتماعی کنجکاو گشتم. هیچ وقت وارد سیاست عملی یا اجتماع سیاسی نگردیدم، ولی مسائل اجتماعی را دنبال می کردم. گرچه به چپ آزاد بی علاقه نبودم، راه سلامت را برای ایران راه میانه می دانستم. همیشه به توازن و اعتدال عقیده داشته ام. به مجامع مختلف سر می زدم، ولی ربودۀ مرام خاصّی نشدم. از همان آغاز ورود به اجتماع، جهان بینی خود را مشخّص کردم که همان هم کم و بیش در سراسر زندگیم ادامه یافت. در سال 1328 ، بیست و چهار ساله بودم که پایان نامۀ خود را در دانشکدۀ حقوق دانشگاه تهران برای لیسانس تهیّه کردم، و آن ترجمۀ رساله ای بود به زبان انگلیسی، از توماس مان، نویسندۀ آلمانی به نام «پیروزی آیندۀ دموکراسی» که به صورت یک سخنرانی در امریکا ایراد گردیده بود.
خوشوقت بودم و به فال نیک گرفتم که اولین نوشته ای که از من انتشار می یافت، نام دموکراسی بر خود داشت.
بر ترجمۀ این رساله « مؤخّره» ای قرار دادم، که در آن مشی فکریم ترسیم شد، و این اوّلین مقاله ای بود که می نوشتم. طیّ این پنجاه سال همیشه لحن هشداردهنده نسبت به وضع ادارۀ کشور داشته ام. پیش بینی می کردم و می گفتم که این طرز قابل دوام نیست، و دیدیم که نبود. البتّه با زبان کنایه که در عین حال از صراحت چیزی کم نداشت. گفتن اینها، حتّی با بیان آرام هم خالی از دردسر نبود و بارها به من تذکّرهای تند داده شد که لحن تهدید داشت، ولی نمی توانستم نگویم. آن را وظیفۀ انسانی خود می دانستم. اگر به سکوت می گذراندم، زندگی خود را بی معنا می دیدم.
اگر از ایران به دفعات حرف زده ام، برای آن بود که او برای من بیشتر از یک پهنۀ خاک معنی دار بود. گورگاه یک قافله بود که طیّ هزاران سال آمده و آرزوها و امیدها و غم و شادیهای خود را به خاک سپرده و رفته بودند. گورگاه کام ها و ناکامیها. همیشه به نظرم چنین آمده که ایران کشور خاصّی است، با سرنوشتی متفاوت از سرزمین های دیگر و با عیب ها و حسن های خاصّ خود، زیرا در نقطه ماجرا آفرینی از جهان قرار دارد.
کشور بودی است آباد و پر نعمت و از این رو در معرض تهاجم. بر اثر این احوال، بار سنگینی از تاریخ و حوادث بر پشت دارد.
در دورانی که من زندگی کردم، کسی که می خواست منش انسانی خود را حفظ کند، زندگی کردن برایش آسان نبود. حکومت ها تنها به این شرط راه را در برابر استعدادها باز می گذاردند که در خدمت آنان قرار گیرند. کسی که با این شرط ناسازگار بود، در تنگنا قرار می گرفت.
من از همان آغاز به این معنا پی بردم و کوشیدم که برخود تکیه کنم؛ خود را دریابم. این است که به کناری نشستم و به قول سعدی «دنبالۀ کار خویش گرفتم.»
نتیجه اش این است که در برابر است؛ پنجاه جلد کتاب و صدها مقاله در زمینۀ اجتماعی و فرهنگی، به چهل کشور در سراسر جهان سفر کردم که اکثر این سفرها به دعوت نهادهای فرهنگی و دانشگاه ها صورت می گرفت. نزدیک به صد سخنرانی در مجامع فرهنگی ایران و خارج و کنفرانس های بین المللی داشتم.
با وسواس از شرکت در اجتماع هائی که بوی بهره وری رسمی از آنها می آمد، امتناع. ورزیدم
از این رو اکنون که به انتهای سفر زندگی نزدیک شده ام، چون روی خود را به عقب برمی گردانم، عملی نمی بینم که از آن پشیمان یا شرمنده باشم. نمی توانم بگویم که به همۀ آنچه در آرزویم بود رسیدم، ولی به بخشی از آنها دست یافتم. محیط ناسازگار به بیشتر از آن اجازه نداد.
مهم ترین دلبستگی من به قلمم بود. هرچه به دست آوردم. به اتکاء آن به دست آوردم. نه آنکه همۀ آنچه دلخواهم بود بر این قلم جاری کرده باشم،نه. امّا بسیاری از آنها را گفتم. اگر زبان من یکی از زبان های پرنفوذ جهان بود، عرصۀ عمل بسیار وسیع تری می یافتم. ولی این بدانمعنا نیست که قدر فارسی را نمی دانم. زبان فارسی بزرگترین ودیعه ای است که نصیب من شد. و از این بابت از بخت خود شکرگزارم.
وقتی قلم بود همۀ دلتنگی های خود را بر سر او می ریختم و آنگاه خود را سبک می دیدم. به مصداق این بیت مسعود سعد:
گیتی به درد و رنج مرا کشته بوداکر
پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای
با قلم در دست، احساس کمبودی در زندگی نمی کردم. هیچ مقام و پایگاهی مرا نربوده است. سعدی می گوید:
هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده ام
جز بر دو روی یا رموافق که در هم است
ولی اگر حسرتی می خوردم، برای آن بود که چرا نمی توانم آنچه را که در دل دارم، همۀ آن را بر قلم آورم.
این قلم اگر به من رضایت خاطر می داد برای آن بود که می خواستم ان را در راهی به کار اندازم که بوئی از انسانیّت از آن شنیده شود.
با خود می گفتم: چند صباحی میان دو عدم به تو فرصت داده شده است که در صحنۀ زندگی حضوریابی. بنابراین بر تو فرض است که خبری از آن باز آوری.
وقتی به پشت سرنگاه می کنم، انبوه خاطره مانند یک فوج چلچله ها بر سرم فرو میریزند. کسانی را که در زندگی شناختم، از کودکی تا به امروز، در کشورهای مختلف، بسیاری از آنان رخت به سرای دیگر کشیده اند، یا با عوارض پیری دست به گریبان اند. زیبایان آن زمان به کهولت گرائیده اند.
به اطراف که می نگرم، از هر سو مسندها را خالی می بینم. در میان آنان کسانی بودند که آوائی داشتند و اکنون به دیار خاموشان پیوسته اند. صدا در کوه زندگی می پیچد و می گوید:
«به گیتی نماند مگر مردمی!» «فردوسی»
اکنون که این چند خط را می نویسم، قطعۀ معروف ملک الشعراء بهار به یادم می آید:
افسوس که افسانه سرایان همه خفتند
اندوه که اندوه گساران همه رفتند
آن گَرد شتابنده که بر دامن صحراست
گوید چه نشینی که سواران همه رفتند
انسان در زندگی به مرحله ای می رسد که بسیاری از چیزها را از دست می دهد و در ازای آن یاد به دست می آورد. دنیای ضمیر به یک مرغزار خاطره ها بدل می گردد.
* * *
جلد نخست «روزها» در سال 1363 انتشار یافت که اکنون سی سالی از آن زمان می گذرد. تا آن تاریخ چندان رسم نبود که فردی که در مقام و موقعیّت سیاسی یا جریانهای فوق العاده ای نبوده، خاطره بر قلم آورد. ولی «روزها» این رسم را بر هم زد. از آن پس، کسان دیگر هم دست به قلم بردند. از این روست که طیّ این سالها سرگذشت نامه های متعدّد به بازار آمده است.
گفتن نشانۀ آگاه بودن به «هست» خود است و خاطره نویس پیش از آنکه برای دیگران حرف بزند، برای خود حرف می زند. دیگر بر عهدۀ خوانندگان است که چگونه آن را پذیرا شوند.
مهر 1391
محمّدعلی اسلامی ندوشن
+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان ۱۳۹۱ ساعت 12:11 توسط مهدی قاسم زاده
|
این موسسه توسط جمعی از دانشجویان فارغ التحصیل از دبیرستان های شهیدخدمتی و ابریشم چی تاسیس و دارای مجوز رسمی از فرمانداری می باشد.از کلیه کسانی که می توانند در مسیر اهداف این موسسه گام بردارند دعوت به عمل می آید.برای آشنای به اهداف به بخش اعضای انجمن مراجعه شود .