حقیقت از جمله رویاهایی است که انسان های سنخ حقیقت، شبانه روز به دنبالش می دوند اما به نظر می رسه رسیدن به حقیقت آدابی دارد سعی می کنم برخی از این  آداب را خیلی خلاصه طرح کنم :

1)اینکه خود را دانای کل ندانیم و معتقد باشیم ما هم نقص هایی داریم و دیگرانی هستند که شاید در برخی جهات چیزهایی برای ارائه به ما داشته باشند  لذا اندیشه های غربی و اندیشه های شرقی را  باطل محض ندانیم و مدعی نشویم  همه چیز در مشت من است حضرت امیر در سخنی کوتاه و جالب می فرماید:  هَلَکَ مَنِ ادَّعی یعنی کسی که( به ناحق) مدعی شد هلاک شد(1)

2) شخص بیطرف و ، در نتیجه ، مُنصِف باشد. کسی که ، از آغاز کار ، نسبت به پاره ای از آراء و عقائد پیشداوری منفی دارد و یا نسبت به پاره ای دیگر تعصّب دارد ، نمیتواند به حقیقت نزدیکتر شود ، چون خس وخاشاک را در چشم دیگری میبیند و چوب را در چشم خود نمیبیند : کوچکترین نقطه ی ضعف را در مدّعیات وادلّه ی مخالفان خود میبیند وبزرگترین نقطه ی ضعف را در مدّعیات وادلّه ی موافقان خود نمیبیند.

3)شخص باور داشته باشد که تافته ی جدابافته ای نیست و ،درست همان طور که خودش شاید به حقیقتی رسیده باشد ، دیگران نیز چه بسا به حقائقی رسیده باشند و ، درست همان طور که دیگران ممکن است  به خطاهایی دچار شوند ، خودش نیز چه بسا به خطایی دچار شده باشد. براین اساس ، باور داشته باشد که نه خودش تجسم حق است و نه دیگران مجسمه ی باطل.

 4) اینکه میزان پایبندی ما به یک باور مناسب با میزان ادله و شواهدی باشد که آن باور را تایید می کند بسیاری از اوقات ما به یک باور یا ارزشی بسیار پایبندیم ولی برای آن هیچ دلیلی نداریم و صرفا شنیده های ما هست که ما را ملزم به اطاعت از آن باور کرده است اگر در زندگی خود تاملی کنیم الی ما شاالله شامل این مورد چهارم می شود که به باوری، بسیار شدید دل بسته ایم ولی قرائن و شواهد موید آن ضعیف است و از طرفی نسبت به باوری که دلایلی قطعی در تایید آن هست، سست و کاهل هستیم

 پی نوشت:

۱) نهج البلاغه خطبه /16