در جامعه و فرهنگ اسلامي، سه چهره از زن داريم، يکي زن سنتي و مقدس مأب، يکي چهره زن متجدد و اروپايي مأب و يکي هم چهره فاطمه عليها سلام و زنان فاطمه وار که هيچ شباهت و وجه مشترکي با چهره اي به نام زن سنتي ندارد. سيمايي که از زن سنتي در ذهن افراد وفادار به مذهب در جامعه ما تصوير شده است با سيماي فاطمه (ع) همان قدر دور و بيگانه است که چهره زن مدرن.
اين زن سوم، زني است که مي خواهد انتخاب کند، زني است که نه چهره موروثي را مي پذيرد و نه چهره تحميلي صادراتي پست ترين و پليدترين دشمنان انسانيت را. هردو را آگاه است و هردو را هم مي داند. آنکه به نام سنت تحميل مي شد و در جريان آن به وراثت مي رسيد، مربوط به اسلام نيست. مربوط به سنتهاي دوره پدرسالاريست و حتي آنچه امروز از غرب مي آيد، نه علم است، نه بشريت است، نه آزادي است، نه انسانيت است و نه مبتني بر حرمت زن است. مبتني بر حيله هاي پست قدرتهاي پست انحرافي و تخديرکننده بورژوازي است.
فقط برخي از زنهاي اروپايي هستند که ما حق شناختشان را داريم و بايد هميشه همان ها را بشناسيم، آنهايي را که فيلمها و مجله ها و رمانهاي جنسي نويسندگان به ما نشان مي دهند و به عنوان تيپ کلي زن اروپايي به ما مي شناسانندواقعا حق نداريم آن دختر اروپايي را بشناسيم که که از شانزده سالگي به صحراي نوبي، به آفريقا، به صحراي الجزاير و استراليا مي رود و تمام عمرش را در آن محيطهاي وحشت و خطر و بيماري و مرگ و قبايل وحشي مي گذراند و شب و روز در جواني و کمال پيري، درباره امواجي که از شاخکهاي مورچه فرستاده مي شود و شاخک ديگر آن امواج را مي گيرند، کار مي کند و چون عمر را به پايان مي برد، دخترش کار او را دنبال مي کند و نسل دوم زن اروپايي در سن پنجاه سالگي، به فرانسه باز مي گردد و در دانشگاه مي گويد : من سخن گفتن مورچه را کشف کرده ام و بعضي از علائم مکالمه او را يافته ام.
حق نداريم مادام «گواشن» را بشناسيم که تمام عمر را صرف کرد تا ريشه افکار و مسائل فلسفي حکمت بوعلي و ابن رشد و ملاصدرا و حاجي ملاهادي سبزواري را در فلسفه يونان و آثار ارسطو و ديگران پيدا کرد و با هم مقايسه نمود و آنچه را حکماي ما از آنها گرفته اند نشان داد و آنچه را بد فهميده اند و بد ترجمه کرده اند در طي هزاران سال تمدن اسلامي تصحيح نمود.

حق نداريم مادام «دولاويدا»ي ايتاليايي را بشناسيم که يک کارش تصحيح و تکميل کتاب نفسانيات بوعلي سينا است از روي نسخه متن رساله نفس ارسطو در زبان يوناني قديم...
حق نداريم مادام «کوري» را بشناسيم که کاشف کوانتوم و راديواکتيويته است يا «زراس دولا شاپل» را که بيش از همه علماي اسلام و حتي همه شيعيان و کباده کشان فعلي ولايت علي و مدعيان معارف علوي، او يک دختر زيباي آزاد و مرفه سوئدي نژاد، با دوري از جو فرهنگي اسلام و زمينه تربيتي و اعتقادي شيعي، از آغاز جواني، زندگيش را وقف شناخت آن روحي کرد که در اسلام مجهول مانده و پي بردن به مردي که در زير کينه هاي دشمن و حيله هاي منافق و مدح و ثناهاي شاعرانه و بي معناي دوست، پنهان شده است، درست ترين خطوط سيماي علي (ع)، لطيف ترين موجهاي روح و ابعاد احساس و بلندترين پرش هاي انديشه او را يافت و رنجها و تنهاييها و شکستها و هراسها و نيازهاي او را براي نخستين بار احساس کرد و نه تنها علي ِاحد و بدر و حنين، که علي محراب و شب و چاههاي پيرامون مدينه را نيز پيدا و نهج البلاغه او را که مسلمانان تنها منتخبات ادبي آن را گردآوري کرده اند - اين دخت کافر جهنمي - آنچه علي به قلم آورده است، پراکنده در اين کتاب و آن دفتر و يا بيشتر نسخه هاي خطي پنهان اينجا و آنجا، همه را گرد آورد و خواند و ترجمه و تفسير کرد و زيباترين و عميق ترين نوشته هايي را که درباره کسي از يک قلم جاري شده است، درباره علي نوشت و اکنون چهل و دو سال است که لحظه اي، سر از انديشه و تأمل و کار و تحقيق و شناخت او برنگرفته است.
حق نداريم که «آنجلي» دختر آمريکايي يا دختر ايرلندي را که دو ملت اسير، چه مي گويم؟ همه مردم آزاده جهان و تمام بشريت مجروح و محکوم تبعيض و ستم و استثمار چشم به آنان دوخته اند بشناسيم و بدانيم که زن فرنگي نه يک عروسک بازيچه دون ها و برده پول و تجمل و جواهر، و کنيز مدرني که تا وقتي بکار است و براي مرد مطرح است که قابل توجه و تمتع هوسبازان و شهوت رانان باشد و بعد از آن دوران، ماشيني است که اسقاط شده است، بلکه تا آنجا پيش رفته که تجسم ايده آل يک ملت و مظهر نجات و غرور و افتخار يک نژاد شده است.
ما حق نداريم دوشيزه «مشين» را بشناسيم که در اشغال پاريس به وسيله نازيها از سنگر نهضت مقاومت فرانسه ضربه هايي چنان کاري بر ارتش هيتلري زد که دوباره غايبانه به مرگ محکوم شد و با اينکه خود يهودي است، انسان بودن و آزادي را در اوجي مي فهمد که اکنون در صف فدائيان فلسطيني، عليه صهيونيسم مي جنگد!
 گویا ما حق داريم مادام «توئيگي» را بشناسيم، به نام آخرين مظهر ايده آل زن تمدن غرب، ملکه زيبايي جهان در سال 1971 و در کنارش برجسته ترين زنان نماينده زن اروپا، ژاکلين اوناسيس، که با پول همه چيز را معامله مي کند و ملکه موناکو و زنان هفت تيرکش پيرامون جيمزباند را. يعني همين ها که گوشتهاي قرباني دستگاههاي توليد اروپايي اند، کنيزان تمدن جديد براي سربندي خواجه هاي تمدن جديد را. اينها را ما ايرانيها حق داريم به عنوان زن متمدن اروپايي بشناسيم. يک بار نديديم که از دانشگاه کمبريج يا سوربن يا هاروارد عکسي بردارند و بگويند که دختران دانشجو چگونه مي آيند و چگونه مي روند، چگونه در کتابخانه ها بر روي نسخه هاي قرن 14 و 15 و الواحي که از 2500 تا 3000 سال پيش در چين پيدا شده، يا روي نسخه اي از قرآن، يا نسخه اي از کتب خطي لاتين و يوناني و ميخي و سانسکريت از صبح تا شب خم مي شوند، بي آنکه تکاني بخورند و چشم به اين سو و آن سو بدوانند و تا کتاب را نمي گيرند و عذرشان را نمي خواهند، سرشان از روي کتاب برداشته نمي شود.
آري! زنان ما نبايد اين زنان را بشناسند زيرا حق ندارند خانم ميش ها و دولايدياها را زن روز يا زن متمدن اروپايي تلقي کنند و تقليد. آنها فقط دو انتخاب بيشتر ندارند : يا قرباني استعمار کهنه ماندن يا قرباني استحمار نو شدن. مذهب؟ زن سفره! تمدن؟ زن بار! تمام.
اگر اين با تمام وجودش مي گريد و نام فاطمه و ياد زينب آتش در استخوانش مي زند و اگر بداند که مي ارزد و به کار مي آيد، عاشقانه جانش را مي بخشد، اما اين دو را نمي شناسد و يک جمله از سخنانش را نمي داند و يک شرح حالشان را نخوانده است و فاطمه

 را فقط کنار در خانه اش، در لحظه اي که در به پهلويش مي خورد به ياد مي آورد و زينب را در ساعتي که از خيمه به سراغ شهيدي بيرون مي پرد و فقط از صبح عاشورا تا ظهر عاشورا از او خبر دارد و از عصر عاشورا ديگر براي هميشه گمش مي کند و درست از روزي که کار زينب و رسالت بزرگش - که وارث حسين است - آغاز مي شود، آگاهي او از زينب پايان مي يابد، مقصر کيست؟
ما مسلمانيم، وجامعه اي که روح و سرمايه اش را از اسلام گرفته است و زني که در اين جامعه مي خواهد خودش باشد و خودش را بسازد و يک بار ديگر متولد شود و در اين تولد جديد، خود ماماي خود باشد نه ساخته وراثت و نه پرداخته تقليد، نمي تواند از اسلام بي نياز و نسبت به آن بي تفاوت بماند.