حسینیه بیدگل
حسینیه ی توی ده بیدگل در مرکز بیدگل قرار دارد . قبل از تخریب و بازسازی مجّدد ، همان حال و هوای نفس تازه کنِ حسینیه های کویری را داشت. یک فضای بیرونی و یکی اندرونی .
اوّلی بدون سقف . امّا باغرفه های مختّص زنان ودختران ، ولی دارای معبری که دوطرف محل را به هم وصل می کرد.اندرونی امّا طبیعتا مسقّف بود . با غرفه و اعیان نشین و کنج و پسله که با چند پّله به بیرونی مرتبط می شد.
فضاهای اطراف این حسینیه نیز با بازارها و حمام و مسجد و میدانی به نام میدان سنگ و آب انبار و کوچه های سنگفرش و چند کارخانه ی پارچه بافی و خانواده هایی که ساکنانش در سفره هایشان یا« نون سیر » موجود بود ، یا اگر هم نبود ، قناعت به فراوانی یافت می شد.
بعضی از سروران ،چون مهندس امینیان و مهندس فرزانگان و دوستانی که در سال های اخیر با مقوله ی« میراث فرهنگی » سر و کاری پیدا کرده اند ، صحبت هایی پراکنده ، مکتوب یا غیر مکتوب در گوشه و کنار دارند که رویت آن صحبت ها ( اگر یافتید) خالی از لذت نیست .
حسینیه ی توی ده امّا به ضرورت زمان باید تخریب و باز سازی می شد. من در باب ضرورت یا عدم ضرورت این همه پیچ وتاب در خیابان تازه احداث شده ی واصف بیدگل که بعید است تا سالیان سال ، در و دیوار این خیابان ، از آب و رنگ روشنی برخوردار شود ، سخنی نمی گویم.
ولی ای کاش اگر قرار بود این خیابان یاد آور ویرانه های دوران جنگ در شهرهای مهران و سوسنگرد و دزفول و آبادان و اهواز و خرّ مشهر باشد ، هیچ گاه بافت خوش صفا و بومی دوسه محّله ی مرکزی بیدگل دوست داشتنی ما زیر تیغ بولدوزر نمی رفت و آن خانه های خشت وگلیِ دالون دار و هشتی دار و ایوان دار و پشت خانه دار و پشکم دارو قنات دار و با حجب و حیا و پدر و مادر دار ما ، سرجایشان باقی می ماند و یک نسل دیگربعداز ما ، د ر آن نفس می کشید.
امروز اگر شما یک مهمان غریبه داشته باشید ، رویتان نمی شود با او از خیابان واصف بگذرید.
ولی خدا خیر بدهد به بانیان امروز حسینیه ی توی ده که به رغم تخریب و از دست رفتن فضای بیرونی این حسینیه ، برای باز سازی فضای درونی ، هنر و هّمت به خرج دادند تا با احداث سقف گنبدی و تعبیه ی غرفه های بالا خانه ایی ، یاد آور نوحه خوانی های مرحوم واصف بیدگلی ( شاعر درگذشته در سنه ی 1336 هجری شمسی ) در محّرم های نیمه ی اول قرن حاضر باشند.
تولیّت و بابایی حسینیه ی توی ده ، امروز دست کیست ، من بی اطّلاعم . ولی خدا رحمت کند مرحوم آقارضا صابری را . مرد با تشخّصی بود . از خانواده ی برومندی بود ، بچهّ های با تربیتی برای جامعه تربیت کرد و اینکه بسیار منّزه و نیکو سیرت بود. در دوران بچه گی ما ،ایشان بابایی این حسینیه را عهده دار بود.
من به یا د ندارم در عمرم پیراهنی جز به رنگ سفید با یقه ی آهاری و اتو خورده و تمیز ، بر تن او دیده باشم . رنگ چهره اش به سرخی می گرایید با چشم هایی نیمه سبز ، که به اشرافیتش می افزود.
در زمستان ها موقع محرم پالتویی سیاهرنگ و پشمی به تن می کرد و کلاهی که معروف بود به کلاه « شیر و شکری » به سر می گذاشت. ( شبیه به همین کلاهی که حامند کرزای رییس جمهور افغنستان به سر می گذارد. و با همین لباس در آستانه ی حسینیه می ایستاد و به هیأت سینه و زنجیر بیدگل ، خوش آمد می گفت .
گمانم براین است که رو ضه خوانی های محرم توی ده بر خلاف همه ی محال بیدگل که در شب بر گزلر می شد ، در بعداز ظهر صورت می پذیرفت.
مرحوم واصف نیز از همین خاندان ( صابری / صدیقیان / فرزانگان ) یا وابسته ی نزدیک به آنها بود . مجموعه اشعار واصف یکبار حدود ده / پانزده سال قبل جمع آوری و چاپ شده است . در زمان خود ، کار زحمت داری بود . ولی اگر این کتاب یک بار دیگر مورد تجید نظر و چاپ بهتری قرار نگیرد ، هم به واصف ظلم شده خواهد بود هم به اقوام او و هم به تاریخ و هویّت و فرهنگ بیدگل.
این موسسه توسط جمعی از دانشجویان فارغ التحصیل از دبیرستان های شهیدخدمتی و ابریشم چی تاسیس و دارای مجوز رسمی از فرمانداری می باشد.از کلیه کسانی که می توانند در مسیر اهداف این موسسه گام بردارند دعوت به عمل می آید.برای آشنای به اهداف به بخش اعضای انجمن مراجعه شود .